دیدی فراتر | روانکاوی رامنشده | تضاد بالینی
مترجم: مریم هوشیار
دلم میخواهد تصویری ترسیم کنم از اینکه چه حالی داشتم وقتی سوپروایزر روانکاویام – کسی که نظراتش برایم ارزش و اهمیتی زیادی دارد، کسی که در مراسم فارغالتحصیلیِ روانکاویام صحبت کرده، کسی که در جریان تمام مسئولیتهای فوقبرنامهی روانکاوانهی من بود و پول و زمان زیادی را برای همراهی با او هزینه کرده بودم – از من، که با تمام وجود خود را وقف مطالعهی روانکاوی و فن آن کرده بودم، با لحنی خشمگینانه پرسید: «میخواهی روانکاوی انجام دهی؟»
چیزی که بیشتر از همه آزاردهندهاش میکرد این بود که درست دو ماه قبل هم همین سوال را مثل پتک بر من کوبیده بود. اولین بار حس تحریک و به چالشکشیدهشدن را داشتم. این بار مثل این بود که هویتم مورد یک حملهی هستیشناسانه قرار گرفته. فانتزیای که در آن لحظه داشتم این بود که از گوشی تلفن – بستری که جلسهمان در آن برگزار میشد – خیز بردارم و تارهای صوتیاش را پاره کنم. وقتی به او گفتم که چقدر از اینکه دوباره این سؤال را پرسیده عصبانی شدهام، پاسخ داد: «اینکه دائما این نوع واکنش رو برمیانگیزونه حتما برای اینه که دست گذاشته روی یک چیز سرکوبشده . یک چیزی اونجا هست که لازمه بهش نگاهی انداخته بشه».
همان قدر که این سوال برایم توهین آمیز بود، به همان اندازه هم چیز حساسی را، که انگار مرکزیت وجودم را شکل میداد، نشانه گرفته بود – چیزی که همزمان با برانگیختن یک حملهی خشمِ شدیدِ خودشیفتهوار، کنجکاویام را هم تحریک میکرد. این که میل من به انجام روانکاوی توسط کسی که برایش احترام قائل بودم زیر سوال برده شده بود، مرا واداشت تا بعضی از آرزوها، ترسها و تعارضات ناخودآگاه را، که زندگیام را حول آنها ساخته بودم، بررسی کنم.»
یکی از مسئولیتهای ِحیاتیِ سوپرویژن فراهم کردنِ فضایی امن و خالی از قضاوت است که در آن روانکاو تحتِ سوپرویژن (یا سوپرویژنگیرنده) به اندازهی لازم احساس رهایی داشته باشد تا صادقانه پیشآمدهای فرآیند خود را به اشتراک بگذارد – و بتواند محتوای بالینیای را، که ممکن است با شرم آمیخته باشد اما باید در مورد آنها صحبت شود، [به جلسه] بیاورد. برای مثال، تجربهی کشش جنسی نسبت به یک بیمار چیزی نیست که به خودیخود لازم باشد که از آن احساس شرم کرد. ولی، پیشِ خود نگه داشتن این موضوع و امتناع از صحبت کردن دربارهاش، میتواند آبستن فاجعه باشد. همچنین، روانکاوانِ تحت سوپرویژن باید حس راحتی کافی برای صحبت در مورد مسائل دیگر را هم داشته باشند، من جمله: حضور دیرهنگام در جلسه، سَرسَری و طوطیوار گذراندنِ جلسات با یک بیمار خاص، یا اجرایی نکردن قاعدهی لغو جلسات در مورد یک بیمار به خاطر ترس از عصبانیت او.
البته، تا حتی ممکن است افشای افکار و احساسات فرد در سوپرویژن احساس آسیبپذیری بیشتری نسبت به جلسات روانکاوی ایجاد کند. موقعیت [سوپرویژن]، اگرچه مشخصاً اخلاقگرایانه نیست، حامل بار ارزشیابی حساسی است. تا حتی شاید انتقال در سوپرویژن قویتر به نظر برسد چرا که اولین تجربیات آن روانکاو را در یادگرفتن و تشخیص درست از نادرست زنده میکند. البته، سوپروایزرها، فارغ از حوزهی کاری، ارواح سوپروایزرهاو مظاهر اقتدار نخستینِ ما – والدینمان – را احضار میکنند. هدف از بیان همهی اینها رسیدن به این بود که اگر سوپرویژنگیرنده تا سر حد ممکن وفاداریاش به صداقت را حفظ کند – یعنی اساساً دربارهی آن چیزی صحبت کند که نمیخواهد دربارهاش صحبت کند – این به ناچار منجر به برخورد و تصادم با صاحب قدرت میشود.
*
چیزی که اول از همه مرا جذبِ سوپروایزر فعلیام کرد این بود که به نظر جایگاه ویژهای برای ناخودآگاه قائل است. بار اول در یک سمینار که ایشان در آن سخنران مهمان بود با هم آشنا شدیم. او، آنجایی که من از تلاش برای به کلام درآوردن یک ایدهی خاص دست کشیدهبودم، کنجکاوی من را در مورد ناخودآگاه با فراخواندنم به این برانگیخت که ایدهی جنینوار اولیهای که نوک زبانم بود را بدون توجه به اینکه به کجا منتهی شود، دنبال کنم. من قبلاً با سوپروایزرهای متعددی کار کرده بودم که در ساختن کارنامه بالینیام به من کمک کرده بودند، اما به نظر میرسید هیچ یک از آنها مثل او تا این حد پیگیر ردیابی فعالیتهای ناخودآگاه نبودند. و در این [رویه] چیزی بود که باعث میشد احساس کنم میتوانم به حقیقت تجربهام نزدیکتر و نزدیکتر شوم.
یکی از اولین نکاتی که [سوپروایزرم] برای من تصریح کرد این بود که بین سوپرویژن و روانکاوی تمایز عمدهای قائل نمیشود. گاهی اوقات سوپروایزر بین آنچه که مناسبِ گفتوگو در سوپرویژن است و آنچه بهتر است در جلسات روانکاویِ فرد بحث شود، مرز قاطعانهای میگذارد. این همیشه برای من سختگیرانه به نظر میرسید. از آنجاییکه بهتازگی دومین تحلیلم را کامل کرده بودم (البته آدام فیلیپس گفته که یک تحلیل هرگز به پایان نمیشود، فقط رها میشود)، از نوید کاوش همهجانبهتر تجربهی احساسیام در سوپرویژن و رشدکردن به این واسطه استقبال کردم.
در ابتدا از به اشتراک گذاشتن مطالبی که به نظر می رسید از (تصور ذهنی من در مورد) سیستم تفکر روانکاوانهی او دور هستند، واهمه داشتم. ترسم این بود که او انتخابهای بالینیای که مرا به برخی از تنگناهای تحلیلیام کشانده بودند، مردود قلمداد کند. در عین حال، فهمیدم که تنها با صداقت تزلزلناپذیر و حفظ ارتباط با واقعیت است که می توانم به عنوان یک روانکاو رشد کنم. در ابتدا، هر بار که حقیقت (یا نسخهی نزدیک به آن) را میگفتم، این احساس به من دست میداد که با تکیه بر ایمانی خوشخیالانه بیگدار به آب زدهام. با گذشت زمان، این ایمان به اعتماد تبدیل شد. در این فرآیند، توانستم خودم را از سوپروایزرم تمایز ببخشم – روش کاریِ مخصوص خودم را کشف کنم و روی ارتقاء دادنش کار کنم – در حالی که جنبههایی از عملکرد روانکاوانهی او را که به نظرم مفید میآمد، درونی میکردم. مشخصاً اینکه ظرفیت تحمل سرخوردگیِ برآمده از «ندانستن» را، که لازمه مواجههی تحلیلی است، در خود پرورش دادم.
شاید هیچ روانکاوی بیشتر از ویلفرد بیون دربارهی رابطهی بین ندانستن و درک حقیقت ننوشته باشد. بیون تحت تأثیر آنچه فروید به لو آندریاس-سالومه نوشته بود، قرار گرفت: «هنگام انجام روانکاوی، فرد باید پرتویی شدید از تاریکی بیاندازد تا آنچه که تا کنون به واسطهی تابش خیرهکنندهی نور، واضح دیده نمیشد، بیش از پیش در تاریکی به درخشش درآید.» این [جمله] در برگیرندهی جوهرهی تفکرات متأخرتر بیون است: “نورِ” ادراکات قبلی میتواند مانع درک نشانههای الگوهای در حال ظهور شود. سعی برای به خاطر سپردن جلسات گذشته، به دنبال تغییرِ بیمار بودن، و ادعای فهم اینکه جریان از چه قرار است، در صورت بروز ناپخته و زودهنگام، در آمادگی روانکاو برای مشاهدهی آنچه که واقعا با بیمار در اتاق در لحظهی حال اتفاق میافتد، و تواناییاش برای نزدیک شدن به حقیقت تجربهی بیمار با همراهی خودِ او خلل ایجاد میکند.
این دیدگاه به طور خاص جالب به نظرم رسید، چرا که وقتی تازه شروع به کار روانکاوی کرده بودم، میخواستم مفید باشم. طبیعتاً تناقض اینجا بود که هرچه بیشتر سعی به مفید بودن میکردم، بیشتر جلوی رشد روانی را میگرفتم. آرزوی من برای مفید بودن از نوعی اضطرابِ جداییِ به زودی واقعشونده بود. هر روانکاو مجموعهای از آرزوها و ترسهای منحصربهفرد را وارد کارِ خود میکند که در مواجهه با بیماران مختلف به درجات متفاوتی ظاهر میشوند، اگرچه نیروی آنها در جریان روانکاوی و تجربهی بالینی فرد کاهش مییابد. [مجموعهی آرزوها و ترسهای] من این بود: اگر میتوانستم به بیماران چیز مفیدی بدهم، به برگشتن ادامه میدادند، و اگر به برگشتن ادامه میدادند، مرا پس نمیزدند و کنار نمیگذاشتند. من دقیقاً به این دلیل به گفتهی معروف بیون، بودن بدونِ «هیچ حافظه، هیچ میل»ی در جلسات، علاقهمند شدم، چرا که چالش بسیاری را با آنها از سر گذرانده بودم.
اینکه دقیقا چرا سوپروایزرم از من پرسید که آیا میخواهم روانکاوی انجام بدهم، مثل همهی انگیزههای انسانی، جنبههای متعددی داشت و نمیشد آن را به طور کامل فهم کرد. اما میتوانم حدسهایی بزنم. به این واقفم که گاهی، در مورد آن دسته از بیمارانی که کلافهام میکنند، شروع میکنم به خالیکردن بیسروتهِ اعصابخوردیهایم. یک بیمار هست که درخواستش را، برای اینکه در مورد قانون لغو جلسات استثناء قائل شوم، از طریق ایمیل به من میفرستد؛ که [این کارش] زمان و تفکر بالینی زیادی را میطلبد تا به نتیجه برسم که بهترین شکلِ پاسخ چیست. بیماری هست که مدام «فراموش میکند» هزینهی جلساتش را بپردازد، اما نمیخواهد از این کارش برداشت خاصی داشته باشم. و یک بیمار هم هست که هر جلسه از یک ناکجاآباد جدید تماس میگیرد: کافی شاپ، بیرون روی یک نیمکت ، از توی ماشینش. مشکل این بود که در پشت شکایتهای من از این مسائل پیشپاافتاده چندان تفکر بالینیِ عمیقی در مورد معنای این رفتارها نبود، و تصور میکنم که همین به شکل یک بیمیلی و بیزاری کلی از درست انجام دادن این کار جلوه میکرد.
چندین سالی هم بود با زنی کار میکردم که ترکیب عقلانی بودنِ افراطی، بیاعتمادبهنفسی و درماندگیاش شدهبود سنگمحکی برای سنجیدن میزانِ باور من به توانمندیهایم به عنوان یک روانکاو. بارها و بارها متوجه آن شدم که در خلأ ایجاد شده به واسطهی انفعال او، بر خلاف روال معمولِ خودم و تقریباً برخلاف میلم، تفسیرهای ناپخته و زودهنگامی ارائه می دهم. این [تفسیرها] فقط بن بست را شدیدتر میکرد، که خودِ این هم ترس من را از پایانناپذیر بودن این درمان برمیانگیخت؛ و همهی اینها به نوبهی خود به تفسیرهای زودهنگامتر منجر میشد. بعد از بعضی جلسههای خاص، وقتی که در بسته میشد، حالتی شبیه به چیزی که مایکل فلدمن آن را «احساس تحلیلگر بد» مینامد، تجربه میکردم – نوعی شرم تحلیلی عمیق که از مأیوس کردن بیمار ناشی میشود و خودش از بقایای تلاشهای ناموفقِ کودک در ارضای والدیناش است. ماهها بود که در سوپرویژن از سرخوردگیام در رابطه با این کیس (case) و دستوپازدنم برای بدون حافظه و میل روانکاوی کردن صحبت میکردم.
حسّ من این است که یک شکلی از فرآیند موازی در جریان بود. فرآیند موازی زمانی پیش میآید که تعامل بین روانکاو و بیمار، بین روانکاو و سوپروایزر بازآفرینی میشود. من به وضوح از بیمارانم کلافه شده بودم و از اینکه تغییر تا این حد برای آنها دشوار بود، انگیزهام را از دست داده بودم. شاید از نظر سوپروایزرم هم، علیرغم تمام تلاشهای او، من هم آنقدرها تغییر نمیکردم. در آن سؤال یک کلافگی و یأس وجود داشت (او بعداً اعتراف کرد که صبرش به سر رسیده بود)، به خصوص اینکه برای دومین بار بود که آن را می پرسید. ولی با همهی این احوال، همچنان خودِ سؤال برایم ارزشمند بود، چرا که واکنش شدیدم به من فهماند که در این قضیه مسئلهی مهمی وجود دارد که میخواهم آن را بررسی کنم.
*
صحنههای الگویی (model scenes)، که در روانکاوی مورد بررسی قرار میگیرند، خاطرات یا ساختارهایی هستند که مطالعهشان به سازماندهی مضامین رشدی (developmental themes) مرکزی در زندگی روانی یک فرد کمک میکند. وقتی هفت ساله بودم در دِربی پاینوود پسران پیشاهنگ آمریکا شرکت کردم و باختم. نمی دانم چرا تا این حد ویرانگر بود اما اینطور بود. روز بعد، پدر و مادرم، ناتوان از تحمل پریشانی من، برایم یک جام خریدند. کلاس چهارم، از کلاس علوم یک طوطی کوچک را برای آخر هفته به خانه بردم. وقتی فردایش، بعد از گذارندن شب در خانهی دوستم، برگشتم، بیاختیار متوجه تفاوت پرنده شدم. پدر و مادرم بعداً اعتراف کردند که پرنده مرده بوده، و آنها، به این امید که من متوجه نخواهم شد، یکی دیگر خریده بودند و جایش گذاشته بودند. در دبیرستان، آزمون PSAT دادم و حسم این بود که خراب کردم. چند ماه بعد، مادرم به من گفت که نامهی جواب امتیازات توی پست گم شده و من را در یک دورهی SAT ثبت نام کرد. بعدها متوجه شدم که در مورد گمشدن نامه دروغ گفته، چرا که من به شدت امتحان را گند زده بودم و نمیخواسته که من به خاطر این موضوع حس بدی پیدا کنم.
من همیشه بچه حساسی بودم. والدینم که تحمل سرخوردهگیهای من را نداشتند، سعی کردند از من در برابر واقعیت محافظت کنند. در نتیجه، من دچار درجهای از آنچه هربرت روزنفلد میتواند «خودشیفتگی پوست نازک» (thin-skinned narcissism) بخواندش، شدم – حساسیت شدید نسبت به طردشدگی یا انتقاد، عدم توان تابآوردن شکستها، و احساس شکنندهای از سلف که حول محور شرم و بزرگبینی میچرخید. با اینکه تحت دو فرآیند تحلیلی قرار گرفتن تا حد زیادی از تاثیر این گرایشات کم کرده بود، اما همچنان به شکلهای مختلف در روابط صمیمانه، کار و سوپرویژنم ظاهر میشدند.
در رابطه با سؤال او پارادوکس این بود که در یک سطح، در پی محافظتشدن از واقعیت توسط والدینم به روشهایی چنان شاکلهبخش، آرزوی خودآگاهم این بود که در جستوجوی حقیقت و مواجهه شدن با آن باشم. این به وضوح یک جورهایی به تصمیم من برای روانکاو شدن ربط داشت. به خاطر آرزویم برای شنیدن حقیقت است که نمیتوانم تحمل کنم وقتی بیمار میگوید قصد «توقف» درمان را دارد، در حالیکه به خوبی میدانم دیگر هرگز او را نخواهم دید. یا اینکه [به همان خاطر است که] اینقدر از آن متنفرم که یک بیمار به طور غیرمستقیم خشمش را نسبت به من در قالب کنش نمایش میدهد، اما وقتی میخواهم موضوع را به میان بکشم، آن را انکار می کند و مرا برای رسیدگی به آن ناتوان جلوه میدهد. از این منظر، من تشنهی حقیقتم.
با این حال، اما در یک سطح دیگر، آرزوی ناخودآگاه من این است که در برابر آن [واقعیت] محافظت شوم. آرزوی همنوایی و همسویی (attunment)کامل از سوی دیگران مهم (significant others) یک دفاع نارسیسیستیک در برابر واقعیت است. اگر سوپروایزر من صرفاً با سرخوردگیهای من همدردی میکرد – از واقعیت یک موقعیت دشوار، از ترس اینکه نمیتوانم از عهدهی آن برآیم، محافظتم میکرد – کارش فقط تکرار دوبارهای از صحنهی الگوییِ من نبود؟ اگر او همین سؤال را به شیوهای محتاطانهتر از من پرسیده بود، احتمالاً بهتر آن را پذیرا میشدم؛ اما آیا آن شیوه هم همینطور به درون پردهی منسوخشدهی بزرگبینیِ من رسوخ میکرد؟ آیا به من در راستای کمک به بیمارانم برای مواجهه با حقیقت یاری میداد؟
*
بعد از سوال، هفتهی بعدیاش را نبودم، برای همین یک عالم وقت داشتم که در موردش فکر کنم. راستش نمیدانستم که آیا بتوانیم کارمان را با هم ادامه دهیم. ما شکاف پیشآمده از به خواب رفتنش وسط حرفهایم را در اوایل کار مشترکمان ترمیم کرده بودیم و از آن جان سالم به در برده بودیم. گسست پیشآمده در بار اولی که از من پرسید آیا صادقانه میخواهم روانکاوی انجام دهم را هم حل کرده بودیم. اما برای بار دوم؟ آیا حدی برای تعداد گسستهایی که یک رابطه میتواند تاب بیاورد وجود ندارد؟ نمیدانستم آیا توان این را در خود دارم که یک دور دیگر روند ترمیم را سپری کنم. این بهانهای دستم میداد تا آرزوی دیرینهام را،که خلاص شدن از دست او بود، محقق کنم و بروم سراغ برآوردهکردن فانتزی نارسیستیکِ داشتن یک تجربهی سوپرویژن ملایمتر و همنواتر.
هر چند، عاقلتر از اینها بودم. بیون، با وام گرفتن از کلاین، می نویسد که درک حقیقت تنها زمانی امکان پذیر است که «بتوان منظر دید به ابژهای که مورد نفرت است را با درکی از همان ابژه، زمانی که مورد عشق واقع میشود، پیوند داد در حالیکه این پیوند تصدیق کند که ابژهی تجربهشده بهواسطهی احساسات مختلف ابژهی یکسانی است.» سوپروایزری که من از او به خاطر زیر سوال بردن میلام [به انجام روانکاوی] متنفر بودم، همان کسی بود که از او به خاطر کمکهایش در چندسال اخیر در جهت رشد و پیشرفت چشمگیرم قدردانی کرده بودم. وضعیت غیرقابل دفاع به نظر میرسید، با این حال واقف بودم که «کنار گذاشتن او» راهحل سادهانگارانهای برای برونرفت از وضعیت بود.
ترس انتقالی من این بود که اگر با او مقابله کنم، نقش مرجع اقتدار والدینی را به خود خواهد گرفت و من هم در نقشِمکمل کودک رشد نیافتهای فرو خواهم رفت که در تلاش برای اثبات خود است… آن وقت فلج میشدم و نطقم بسته میشد. اما، آرزوی اصلیِ نهفته در ورای همهی اینها این بود که من به حقیقت پیچیدگی خودم به عنوان یک روانکاو اذعان کنم و آن را بپذیرم – کاری که تا آن زمان به طور کامل به آن نپرداخته بودم. لاکان میگوید: «مرجعیت روانکاو تنها از خودش سرچشمه میگیرد». متعهد شدم که در جلسه بعد حاضر شوم و هر چه در ذهنم بود را، از یک جایگاه برابر، اعلام کنم، و تمام تلاشم را به کار برم تا آن بخش از او را، که از آن متنفرم، با بخشی از او که دوستش دارم، در کنار هم نگهدارم.
با رعایت انصاف در حق او و در کمال تعجب من، تلافی نکرد. همانطور که وینیکات پیشنهاد میکند، تنها زمانی که مادر از تخریبگریِ کودک جان سالم به در میبرد، کودک میتواند از توهم همهتوانی بیرون بیاید، با واقعیت روبرو شود، و درک مجزایی از سلف را پرورش دهد. به او گفتم البته که نمیخواهم روانکاوی کنم. از آن متنفرم! کند است، حوصله سربَر است، و به ندرت مفرح و رضایتبخش است. جنبههای خاصی از آن، به ویژه حواشی مرتبط با چارچوب، مایهی اضطرابی وحشتناک و آفت جان مناند. به من یک روانکاو نشان دهید که بگوید صد درصد مواقع روانکاوی را دوست دارد و من به شما فردی را [در او] نشان خواهم داد که دارای دفاعِ واکنش وارونه (reaction formation) است. حتی فروید، به گفتهی فرنزی، از دهانش پریده که «بیماران یک مُشت اوباشاند. . . به هیچ دردی نمیخورند جز اینکه از قِبَلشان امرار معاش کرد و از مطالبی که ارائه میکنند، یاد گرفت.» همیشه در سطح عقلانی قبول داشتم که جنبههایی از روانکاوی وجود دارد که از آنها متنفرم، اما اکنون میتوانستم آنها را با تمامی وجودم مجسم و بیان کنم.
یک پیشفرضِ در سوال او در مورد تمایل من به انجام روانکاوی (حداقل در فانتزی من) این بود که فکر میکرد از سر گذراندن دورههای سردرگمی و بیقراری من به این معنی است که روانکاوی در حال رخ دادن نبود و یا من نمیخواستم انجامش دهم. روانکاوی فرآیندی شلخته و غیرخطی است که مملو از اشتباهات است و پر از دورههایی طولانی که [در آنها] هیچ ایده و تصویری در رابطه با اینکه قضیه از چه قرار است و یا حتی روانکاوی چیست، وجود ندارد. من با این مشکلی ندارم. سوال به من کمک کرد تا با آن کنار بیایم. [کمک کرد] صدای آژیرهای بهاصطلاح پلیسِ تحلیلی [درون من] را ،که همیشه در حال گشتزنی برای زدنِ رد جرم و خطاهای ارتکابیافته علیه رویکرد ارتدکس روانکاوانه بود، خاموش شود. من مدعی داشتن حقِ انجام «روانکاوی رامنشده» نیستم، اما مدعی هستم که میخواهم یک روانکاو معمولی باشم که با عدم قطعیتی بیحدوحصر کار میکنم، و تمام سعیام بر این است تا در تاریکی ببینم، همانطور که، حدسم این است که اکثر روانکاوان اینطور هستند.
اصلاً روانکاوی چیست؟ البته که هیچ پاسخ عینی و ابژکتیوی برای این سوال وجود ندارد. روانکاوی بر اساس [نگاه] چه کسی؟ اگر نه بیشتر، به اندازهی تعداد روانکاوان اَشکالِ روانکاوی وجود دارد. همانطور که ضربالمثلی قدیمی میگوید، روانکاوی همان است که روانکاو انجام می دهد. با این حال، گرایش من به این است که موافقِ بیون باشم که «روانکاو سعی میکند به بیمار کمک کند تا بخشی از یک تجربهی عاطفی را که نسبت به آن ناآگاه است به تجربهای عاطفی که از آن آگاه است تبدیل کند». شاید هدف سوپرویژن هم همین باشد.
