Skip links

سیاست جنون

فرانسسک توسکی‌یِس
ترجمه‌شده توسط پروانه نظیف
برگردان فارسی: دریا نویدی

بیمارستان سنت آلبان با مدیریت فرانسیسک توسکیس، ترجمه دریا نویدی

فرانسسک توسکی‌یِس، روان‌کاو و روان‌پزشک اهل کاتالونیا، پس از پناه بردن به فرانسه در پایان جنگ داخلی اسپانیا، از سال ۱۹۴۰ در بیمارستان سنت آلبان مشغول به کار شد. متنی که در اینجا ارائه می‌دهیم، نسخه کامل یک فیلم است که در سال ۱۹۸۹ به صورت مصاحبه‌ای با بنیان‌گذار روان‌درمانی نهادی ساخته شده است. زندگی و کار او که در تاریخ جنون نقش برجسته‌ای ایفا کرده، تأثیرات اساسی بر تاریخ جنون داشته است.

*

روان‌کاوی به نیازی برای اختراع مشخص می‌شود. فرد هیچ‌چیز به یاد نمی‌آورد، و ما به او اجازه می‌دهیم که به هم بریزد. به او می‌گوییم: «ادامه بده، بچه! این همان چیزی است که به آن ارتباط می‌گویند. اینجا کسی تو را قضاوت نمی‌کند، هر طور که بخواهی می‌توانی به هم بریزی.» شخصاً من روان‌پزشکی را «به هم‌ریختگی‌درمانی» می‌نامم. اما وقتی بیمار به هم می‌ریزد، من چه کار می‌کنم؟ در سکوت یا با مداخله—اما به ویژه در سکوت—نوبت من است که به هم بریزم. او به من کلمات و عبارات می‌دهد. من به تأکیدها و طنین‌های او گوش می‌کنم، به جایی که تأکید می‌گذارد یا جایی که تأکید را رها می‌کند… مثل شعر. آن را با به هم‌ریختگی خودم، با خاطرات خودم، هر یک از ساختارهایم ارتباط می‌دهم. من تقریباً خوابم می‌برد، او تقریباً خوابش می‌برد. به او می‌گوییم: «به هم بریز!» اما این درست نیست. او دراز می‌کشد، می‌خواهد درست باشد، عقلانی می‌کند، داستان‌های دقیقی از واقعیت می‌گوید: «پدرم این‌طور بود، مادرم آن‌طور بود….» و هیچ وقت به هم نمی‌ریزد. از طرف دیگر، من موظفم به جای او به هم بریزم. و این به هم‌ریختگی‌ای که من می‌کنم—بر اساس آنچه او می‌گوید، و تأکید و موسیقی آنچه می‌گوید، نه کلمات—شکم خود را پر می‌کنم. و سپس گاهی به خودم می‌گویم: «اوه، حالا اگر این را به او بدهم… یک کمی تفسیر.»

از سال ۱۹۴۰، بیمارستان سنت آلبان به کانونی برای جنبش تحول آسایشگاه‌ها تبدیل شد و به‌عنوان مکانی برای توسعه نظری و عملی روان‌درمانی نهادی شناخته شد. هدف این رویکرد درمان روان‌پریشی بود و از اندیشه فرویدی درباره بیگانگی فردی و تحلیل اجتماعی مارکسیستی بهره می‌برد. توسکی‌یِس از دوران جوانی در مبارزات ضد فاشیستی شرکت کرد، هم پیش از جنگ داخلی اسپانیا و هم در طول آن، و سپس به مقاومت فرانسه پیوست.

من همیشه یک نظریه داشتم: یک روان‌پزشک، برای اینکه روان‌پزشک خوبی باشد، باید بیگانه باشد یا حداقل به نظر بیگانه برسد. بنابراین، صحبت کردن من به زبان فرانسه به این بدی، خودنمایی نیست. بیمار—یا حتی فرد عادی—باید تلاش کند تا من را درک کند؛ آنها مجبورند ترجمه کنند و نسبت به من موضع‌گیری فعالانه داشته باشند. 

مردی با باور و عمل‌گرایی، توسکی‌یِس همیشه از منافع و معایب شهرت دوری کرده است. او چه نظری در مورد پروژه‌ای داشت که برخلاف احتیاط‌هایش ممکن است شهرتی دیرهنگام برای او به ارمغان بیاورد؟

درباره پروژه‌تان برای ساخت فیلمی درباره من؟ من موافقم. باید به نوعی از این موضوع خوشحال باشم. اما واقعاً، این مزخرف است. نه اینکه بخواهم بگویم شما احمقید، نه بیشتر از من، به هر حال. اما وقتی سعی می‌کنید داستان خودتان را بگویید، خاطراتتان را بنویسید، یا چیزهایی را توضیح دهید، مثل کار در کلینیک‌های روان‌پزشکی یا روان‌کاوی، آنچه که ما evoking می‌کنیم، بدون اینکه به طور رادیکال اشتباه باشیم، همیشه نادرست یا تحریف‌شده است. منظورم این است که گاهی اوقات یک لحن حماسی از خودمان می‌سازیم، انگار که قهرمانان فوق‌العاده‌ای بودیم و به لطف قدرت خودشیفتگی جادویی یا ارزش‌های روحی‌مان یا ویژگی‌های شخصیتی‌مان نجات پیدا کرده‌ایم. و گاهی اوقات، گذشته را به شکلی حقیرانه ذکر می‌کنیم. «زندگی لعنتی!»—این واضح‌تر است. به عبارت دیگر، قهرمان یا هیچ‌چیز.

با این حال، برای همه ضروری است که ارزیابی‌هایی از زندگی خود داشته باشند، اشتباه کنند یا دیگران را فریب دهند. و تحلیلگر، برای طرف خودش، آنقدر ساده‌لوح نیست که فکر کند وقتی بیمار زندگی‌اش را بازگو می‌کند، باید به آن باور داشته باشد. او خیلی خوب می‌داند که این داستان تحریف شده است، حتی اگر بیمار صادق باشد. صداقت ممکن است بدترین عیب باشد.

توسکی‌یِس در سال ۱۹۱۲ در رئوس، ۱۲۰ کیلومتری جنوب بارسلونا، به دنیا آمد. خیلی سریع از چیزی که آن را عیب ذاتی می‌دانست، یعنی روان‌پزشکی، رنج می‌برد. از سن هفت سالگی، هر یکشنبه با پدرش به موسسه پره ماتا می‌رفت. این موسسه برای درمان جنون توسط پروفسور میرا اداره می‌شد، مردی با دانش فراوان در زمینه فرهنگ اروپایی، پدیدارشناسی و روان‌کاوی. او تأثیر عمیقی بر توسکی‌یِس گذاشت.

در پایان قرن نوزدهم، کاتالونیا در حال تأکید بر هویت ملی خود بود. او در محیطی فرهنگی، اجتماعی و سیاسی پرتنش رشد کرد؛ باشگاه‌های کتابخوانی، تعاونی‌های کارگری و نشست‌های سیاسی با پدرش. اگرچه زبان رسمی اسپانیایی کاستیل بود، او همه چیز را به زبان کاتالانی آموخت.

من همچنین اسپانیایی کاستیل صحبت می‌کردم، اما تقریباً به بدی یا بدتر از آنچه که الان فرانسوی صحبت می‌کنم. مثل عرب‌ها. وقتی در سرزمینی اشغال‌شده زندگی می‌کنی، طبیعی است که زبان اشغالگر را صحبت کنی، اما آن را تحریف می‌کنی. به گفته‌ی اینجا، زبان «پتی نگِر» صحبت می‌کنی. آنجا ما آن را «زبان شهرداری» می‌نامیدیم، چون کاتالانی‌هایی بودند که توسط دولت اسپانیا استخدام شده بودند که البته به کستیلیایی صحبت می‌کردند. پس ما آن احمق‌ها را تقلید می‌کردیم، که کستیلیایی را این‌قدر بد صحبت می‌کردند.

در سال ۱۹۲۷، در سن پانزده سالگی، توسکی‌یِس شروع به تحصیل در رشته پزشکی کرد. اسپانیا تحت حکومت سلطنتی بود و از سال ۱۹۲۱ تحت دیکتاتوری پریمو د ریورا. کاتالانی‌ها تنها می‌توانستند شورشی باشند. زندگی سیاسی کاتالونیا توسط مبارزه با این دیکتاتوری پیش می‌رفت. این ائتلاف شکننده شامل آنارشیست‌های CNT و FAI، به همراه فدراسیون کمونیست کاتالونیای بالئاریک و شاخه‌ی مخفی آن، BOC (بلوک کارگران و دهقانان) بود که توسکی‌یِس نیز عضو آن بود و در حال توسعه نوعی کمونیسم خارج از خط حزب کمونیست اسپانیا (PCE) بود.

من عضو فدراسیون کاتالونیای بالئاریک بودم. در یک مقطع، استالین یک نفر را برای ما فرستاد، مرد سیاهی که ما او را بریا می‌نامیدیم. همیشه این نمایندگان پنهانی رسمی کنترل شوروی را به یاد خواهم آورد. او می‌خواست ما به مادرید برویم و به کستیلیایی صحبت کنیم. این مرد می‌خواست ما به مادرید برویم، در اسپانیا که هنوز سلطنت و ارتش در قدرت بودند، تبلیغ کنیم و بگوییم «تمام قدرت به شوراها». هیچ جمهوری‌خواه، هیچ آنارشیست، هیچ سوسیالیست، هیچ‌چیز. «تمام قدرت به شوراها.»

پس، دو یا سه نفر از ما—نه حزب، چون حزب به طور رسمی این کار را نمی‌کرد—به استالین نوشتیم: «رفیق عزیز، شما یک راهنمای بسیار مهم هستید، اما هیچ‌چیز از آنچه که اینجا اتفاق می‌افتد نمی‌فهمید. در اسپانیا شوراها وجود ندارند. پس، گفتن «تمام قدرت به شوراها» در واقع توجیهی برای ارتش و شاه است. حماقت. بدتر. علاوه بر این، ما قرار نیست به کستیلیایی صحبت کنیم چون کستیلیایی‌ها اشغالگران ما هستند. اگر می‌خواهید تبلیغاتی داشته باشید که به نظر برسد «تمام قدرت به شوراها» است، باید بگویید «تمام قدرت به پِنیاس.» پِنیاس کافه‌ها هستند، بحث‌ها در کافه‌ها، کسانی که در کافه‌ها جنگ به راه می‌اندازند. در گذشته، وقتی به کافه می‌رفتی، چه در فرانسه و چه در اسپانیا، تمام روز را آنجا می‌گذراندی؛ چون مهم‌ترین چیز این بود که تا حد ممکن کار نکنی. پس، به محض اینکه کار را متوقف می‌کنی، باید به کافه بروی. ما آنجا نمی‌رویم که مست شویم یا احزاب تشکیل دهیم، بلکه برای بحث کردن می‌رویم. افرادی از راست، مرکز و چپ بودند و ساعت‌ها در مورد بازسازی دنیا صحبت می‌کردیم.

در سال ۱۹۳۱، به لطف مبارزات کاتالانی، جمهوری در بارسلونا پیش از باقی اسپانیا اعلام شد. دوره ۱۹۳۱ تا ۱۹۳۶ دوران خلاقیت مردمی عظیم است. پابلو کاسالز کنسرت‌های کارگران کاتالانی خود را توسعه می‌دهد. تمام ایده‌های از پیش‌تصور شده و سلسله‌مراتب‌ها مورد سوال قرار می‌گیرند.

در سال ۱۹۳۵، توسکی‌یِس که در آن زمان پزشک روانشناس در مؤسسه پِر ماتا در رئوس بود، به تأسیس حزب کارگران اتحاد مارکسیستی (POUM) کمک کرد، حزبی که تنها حزبی بود که محاکمه‌های مسکو را محکوم کرد. بسیاری از پناهندگان فراری از نازیسم به این حزب پیوستند. هتل فالکون در لَس رامبلاس مقر حزب POUM بود. این مکان بعدها به زندانی برای اعضای حزب تبدیل شد. از سال ۱۹۳۱، روان‌تحلیلگران فراری از برلین و اروپای مرکزی به بارسلونا می‌آیند.

ما ویانا کوچک را فراموش کرده‌ایم که بین سال‌های ۱۹۳۱ تا ۱۹۳۶ در بارسلونا وجود داشت. در اینجا به پروفسور میرا و مجموعه‌ای از روان‌پزشکان و روان‌تحلیلگرانی که از مدارس مختلف آمده‌اند، ادای احترام می‌کنم، افرادی که اضطراب‌های پارانویایی که نازیسم نمایندگی می‌کرد به این شهر آوردند: ساندور رِمینگر، لندسبرگ، استراوس، براخفلد و دیگران.

در میان این مهاجران، توسکی‌یِس با ساندور رِمینگر آشنا شد، کسی که به زودی، با وجود مانع زبان، روان‌تحلیلگر او شد.

در سال ۱۹۳۳، من عفونت گوش گرفتم و روان‌تحلیلگرم به دیدنم آمد. روزی پدرم هم آمد. او با روان‌تحلیلگرم معرفی شد و چیزی شبیه به این گفت:

—چطور می‌توانی پسر من را تحلیل کنی، وقتی که کاتالانی و اسپانیایی را اینقدر بد صحبت می‌کنی؟

تحلیل‌گر من پاسخ می‌دهد:

—فقط کافی است پانزده روز در بارسلونا بمانی تا نیمی از کاتالانی را بفهمی.

—نصف؟ پدرم می‌گوید. من خوب می‌دانم که شما مردان اروپای مرکزی استعداد زیادی در زبان‌ها دارید، اما نمی‌دانستم اینقدر خوب هستید.

—بله، نصف، ادامه می‌دهد تحلیل‌گر من، چون هر دو کلمه‌ای که کاتالانی‌ها می‌گویند، «می کاگو ان دیو» [لعنت به خدا] یا «میرِدا» [مدفوع] است. بنابراین فقط کافی است این دو کلمه را بفهمی تا نیمی از کاتالانی را متوجه شوی.

مدتی طول کشید تا به تحلیل‌گرم بگویم که من مدیون این ملاقات فراتر از تحلیلی هستم. چون در آنجا بود که متوجه شدم آنچه اهمیت دارد نه به آنچه بیمار می‌گوید، بلکه برش و توالی آن است. گذاشتن نقطه—میرِدا—یا نقطه‌ویرگول—می کاگو ان دیو—علامت‌گذاری توالی است. آنچه جالب است، گوش دادن به توالی‌های این موسیقی است؛ و کلمات میان آن‌ها اهمیتی ندارند. نه بد!

در سال ۱۹۳۶، جنگ داخلی شروع شد. توسکی‌یِس به میلشیا ضد فاشیستی POUM پیوست و به جبهه آرگونا رفت. او ۲۴ ساله بود. تمام ایده‌هایش تحت آزمایش آتش قرار گرفت. خیلی زود، POUM هدف اصلی حزب کمونیست که کاملاً وابسته به مسکو بود، قرار گرفت. از سال ۱۹۳۷، بسیاری از اعضای آن کشته یا زندانی شدند. جنگ ویژگی‌های سوررئالیستی پیدا کرد.

قانون سوررئال جنگ این است که همیشه غیرمنتظره، پیش‌بینی‌نشده وجود دارد؛ یعنی چیزی که لزوماً نمی‌توان آن را با علم فهمید. علم برای برخی افراد یک اختلال رفتاری است که آن‌ها به آن وسواس دارند؛ می‌خواهند همه چیز را از طریق علم کنترل کنند. جنگ غیرقابل کنترل است. اما همانطور که سوررئالیست‌ها می‌گویند، اجساد لذیذ ظاهر می‌شوند، یعنی غیرمنتظره‌ها، تداعی‌های آزاد، که نه صرفاً تخیل محض هستند، بلکه واقعی‌تر از واقعیت‌اند.

اما بیایید راجع به جنگ صحبت کنیم. من بر این نکته تأکید می‌کنم که این جنگی نبود مثل سایر جنگ‌ها، بلکه یک جنگ داخلی بود. جنگ داخلی برخلاف جنگ یک ملت با ملت دیگر، با عدم همگونی نفس انسان سروکار دارد. هر یک از ما از قطعاتی تشکیل شده‌ایم که در برابر هم قرار دارند، با اتحادها و گسست‌های پارادوکسیکال. شخصیت از یک «بلوک» تشکیل نمی‌شود. در آن صورت، تبدیل به یک مجسمه می‌شود.

من در آرگونا چه کار می‌کردم؟ بیماران زیادی نداشتم؛ از ارسال بیماران به فاصله ۲۰۰ کیلومتری از جبهه اجتناب می‌کردم. در عوض، من آن‌ها را جایی که مشکلات شروع می‌شد درمان می‌کردم، کمتر از پانزده کیلومتر از خط مقدم، طبق اصلی که ممکن است شباهت‌هایی به سیاست بخش‌بندی داشته باشد. اگر یک بیمار جنگی را ۱۵۰ کیلومتر از خط مقدم بفرستی، آن را به یک مورد مزمن تبدیل می‌کنی. فقط می‌توانی او را در نزدیکی خانواده‌اش که مشکلات در آنجا رخ داده درمان کنی.

به جای درمان این بیماران که واقعاً وجود نداشتند، من عادت کردم به درمان پزشکان تا این افراد از ترس‌شان رهایی یابند و، مهم‌تر از همه، از چیزی که از ترس مهم‌تر است. جنگ‌های داخلی تغییر چشم‌اندازی در نگاه به دنیا ایجاد می‌کنند. پزشکان معمولاً در ذهنشان ثبات دنیای بورژوازی را دارند. آن‌ها بورژواهای کوچک یا بزرگ هستند که می‌خواهند تنها زندگی کنند، پول درآورند و دانا باشند. اما در یک جنگ داخلی مانند جنگ ما، پزشک باید تغییر در دیدگاه جهانی را بپذیرد؛ باید بپذیرد که بیمار تعیین‌کننده‌ی مشتریان است و او همه‌چیز را نمی‌داند. بنابراین، من درمان روان‌درمانی برای مردان عادی را انجام می‌دادم تا از بحران‌ها جلوگیری کنم. نمی‌توان در بخش یا بیمارستان روان‌پزشکی کرد اگر ایدئولوژی بورژوایی و فردگرایانه را حفظ کنی. یک شهروند خوب نمی‌تواند روان‌پزشکی کند. روان‌پزشکی یک ضدفرهنگ است، یعنی فرهنگی که دیدگاهی متفاوت از دیدگاه فرد دارد. ماهیت آن مهم نیست. این چیزی است که من در آن سال‌های اول یاد گرفتم.

پرفسور میرا، برخلاف توصیه‌های حزب کمونیست، حفظ خدمات روان‌پزشکی ارتش و سازمان‌دهی بخش‌ها در جبهه و پشت جبهه را به‌دست آورد. توسکی‌یِس به عنوان رئیس خدمات روان‌پزشکی ارتش منصوب شد. او به جبهه جنوبی فرستاده شد، جایی که از والنسیا تا آلمریا و از آنجا تا مادرید امتداد داشت. او در آلمو دووار دل کامپو یک جامعه درمانی راه‌اندازی کرد و جذب مراقبان را سازماندهی کرد و از وارد کردن روان‌پزشکان خودداری کرد، چون معتقد بود که آن‌ها در واقع از دیوانگی می‌ترسند.

زمانی که باید یک انتخاب برای ارتش انجام می‌دادم، اولین کاری که کردم این بود که خودم را انتخاب کردم. صداقت از خانه شروع می‌شود. من وکلا را که از رفتن به جنگ می‌ترسیدند اما هیچ وقت یک دیوانه را درمان نکرده بودند، نقاش‌ها، محققان ادبی، و فاحشه‌ها را انتخاب کردم. جدی! تهدید کردم که خانه‌های فاحشه‌گی (که قبلاً غیرقانونی شده بودند، اما تقریباً در همه جا باز بودند) را می‌بندم مگر اینکه سه یا چهار فاحشه پیدا کنم که مردان را خوب بشناسند و ترجیح دهند پرستار شوند—با این شرط که با بیماران نخوابند. من تضمین کردم که خانه‌های فاحشه‌گی بسته نخواهند شد، به شرطی که بتوانیم سربازان را بفرستیم. خانه‌های فاحشه‌گی تبدیل به الحاقات خدمات روان‌پزشکی شدند. برخی از این فاحشه‌ها به پرستارانی تبدیل شدند که از آسمان فرستاده شده بودند. شگفت‌انگیز است، نه؟ چون آن‌ها می‌دانستند که همه دیوانه‌اند، از طریق تجربه‌شان با مردان—از جمله مردانی که به فاحشه‌ها مراجعه می‌کنند—آموزش حرفه‌ای‌شان سریع بود. در یک ماه، یک فاحشه، وکیل یا کشیش تبدیل به شخصی فوق‌العاده می‌شد.

بنابراین، تمام فعالیت‌های من در راستای برقراری بخش‌ها و جوامع درمانی بوده است، کار با سیاستمداران محلی، با کسانی که نماینده قدرتی در کشور بودند. این فعالیت‌های بخشی است!

در مارس ۱۹۳۹، جمهوری اسپانیا سقوط کرد. توسکی‌یِس بنابراین تلاش می‌کند که از آندلس فرار کند. او توانست به لطف شبکه‌ای که همسرش هلن ترتیب داده بود، به فرانسه برسد.

وقتی وارد فرانسه شدم، مطمئن بودم که می‌توانیم روان‌پزشکی خوبی انجام دهیم. نه به صورت نظری، بلکه به صورت عملی.

او به اردوگاه سپت‌فونس پیوست، یکی از بسیاری از اردوگاه‌های بازداشت که توسط دولت فرانسه برای اسکان چهارصد و پنجاه هزار پناهنده اسپانیایی ایجاد شده بود. شرایط وحشتناک بود؛ بسیاری از گرسنگی یا بیماری‌های مختلف مردند، دیگران از خودکشی. توسکی‌یِس در آنجا یک سرویس روان‌پزشکی ایجاد کرد.

در این خدمات نیز اوضاع بسیار جالب و حتی طنزگونه بود. بار دیگر، در میان افراد، فعالان سیاسی، نقاشان، نوازندگان گیتار و … حضور داشتند. تنها یک پرستار روان‌پزشکی بود و بقیه افراد عادی بودند. با این حال، این روش بسیار مؤثر بود و من یک بخش روان‌پزشکی ایجاد کردم. فکر می‌کنم یکی از بهترین کارهای روان‌پزشکی‌ام را در این اردوگاه کار اجباری و در دل گِل و لای انجام دادم. تجربه‌ای شگفت‌انگیز بود. و از سوی دیگر، این خدمات به کمک برای فرار نیز ختم می‌شد … داستان‌هایی از این دست.

اغلب نادیده گرفته می‌شود که جمهوری‌خواهان اسپانیایی که از اردوگاه‌ها فرار کردند، ستون فقرات مقاومت در جنوب غربی فرانسه را تشکیل دادند.

توسکویس به سنت-آلبان می‌رسد. پناهجویان به ترکیب بیماران و مهاجران غیرقانونی که در آنجا پناه یافته و حس دوستی و همبستگی را پیدا کرده بودند، افزوده شدند. در میان آن‌ها افرادی چون تزارا، الوار، کانگیلم، ماتاراسو، بارداش و دیگران حضور داشتند. با وجود اینکه توسکویس پزشک ارشد و در کشور خودش چهره‌ای شناخته‌شده بود، مدیریت بیمارستان تنها جایگاه و حقوقی معادل یک پرستار دستیار به این خارجی داد. در این شرایط بسیار دشوار، توسکویس تحول بیمارستان را آغاز کرد.

من در تاریخ ششم ژانویه ۱۹۴۰ وارد سنت-آلبان شدم.

پیش از صحبت در مورد این دوره، مایلم چند کلمه‌ای درباره وضعیت فرهنگی و ایدئولوژیکی مردم فرانسه نسبت به اسپانیای پس از جنگ بگویم. منظورم مردم فرانسه است، چه عضو حزب کمونیست باشند چه نباشند—درواقع فرقی نمی‌کند. به نظر من، همه آن‌ها احساس گناه عمیقی نسبت به عدم مداخله فرانسه در جنگ داخلی اسپانیا داشتند. آن‌ها پس از وقوع جنگ متوجه شدند که اگر دولت یا کارگران فرانسه از جمهوری حمایت کرده بودند، اگر جنبش جبهه مردمی را به یک جنبش انقلابی تبدیل کرده بودند—و نه صرفاً درخواست برای تعطیلات با حقوق—تاریخ جهان به شکل دیگری رقم می‌خورد. اما، این داستانی مانند “دماغ کلئوپاترا” است؛ اوضاع همان‌گونه است که هست.

بیشتر فرانسوی‌ها، به‌ویژه کسانی که آزادی را به‌عنوان یک آرمان می‌شناختند، نسبت به وقایع جنگ احساس گناه زیادی داشتند. در سنت-آلبان، برای مثال، الوار، بونافه، کوردس، شامبرن و بسیاری دیگر که اعضای حزب کمونیست بودند، با من طوری رفتار می‌کردند که گویی احساس گناه می‌کردند. آن‌ها با کمک به من این حس گناه را تسکین می‌دادند.

این حس گناه اجتماعی جمعی فرانسوی‌ها نسبت به انقلاب اسپانیا برای من بسیار مهم بود؛ من از آن بهره بردم. همه به من کمک کردند. مثل خود شما که آمدید و به من گفتید: “توسکویس بیچاره، چقدر رنج کشیده‌ای! باید به تو کمک کنیم! تو باید دوباره زندگی‌ات را از سر بگیری. افسرده نشو چون جنگ را باخته‌ای. یکی را از دست بدهی، ده تا را پیدا می‌کنی!”

پل الوار مدتی را در سنت-آلبان گذراند.

الوار، او یک فرشته بود، بافنده کلمات. او تمام روز کلمات را می‌بافت، چون سردش بود. الوار پسری کوچک و سرد بود و مادرش مجبور بود او را با پارچه‌های گرم بپوشاند. برای او، کلمات مانند لباس بودند. او خودش را در کلمات گرم می‌پیچید.

شعری از پل الوار، از مجموعه یادگاری‌هایی از خانه دیوانگان که در سنت-آلبان در دوران مقاومت نوشته شده است:

این قبرستان که اینجا، به دست ماه زاده شده
میان دو موج از آسمان سیاه
این قبرستان، مجمع‌الجزایر خاطرات
با باد دیوانه و روحی ویران زندگی می‌کند.

سیصد گور بر روی زمینی سترون
برای سیصد مرده‌ای که در خاک پنهان‌اند
صلیب‌هایی بی‌نام، اجسادی بی‌مقدار
زمین مرده است، انسان از پا افتاده.

فراموش‌شدگان از زندان رها می‌شوند
در ردای نبود و پا برهنه
دیگر چیزی برای امیدواری ندارند
فراموش‌شدگان همه در این زندان می‌میرند.

قبرستانشان، مکانی بی‌معنا.

پیش از ورود لوسین بونافه، که در سال ۱۹۴۳ به عنوان رئیس پزشکان منصوب شد، بیمارستان به فضایی باز برای برخورد و تقابل تبدیل شده بود. در سال‌های حکومت پتن، روانکاوی، کمونیسم، و سوررئالیسم، جلساتی تقریباً دائمی را تشکیل می‌دادند. شب‌ها، در انتظار بازدیدکنندگان یا دریافت هوایی اسلحه، سازمان‌دهی مراقبت از مجروحان یا آماده‌سازی روزنامه‌های زیرزمینی، این جلسات در حال توسعه دنیای آسایشگاه بودند که دغدغه‌اش “شفای زندگی” بود. این جامعه به نام “ژوودان” نامگذاری شد، برگرفته از هیولای بدنام و شکست‌ناپذیر.

هیچ مقاومتی جز در برابر ستمگر وجود ندارد. تا زمانی که مانع یا مانعی خشونت‌آمیز وجود نداشته باشد، زندگی روزمره که مانند آب راکد جریان دارد، شناخته نمی‌شود. بنابراین، برای زندگی کردن، شیوه‌هایی از انحراف و مقاومت را سازمان‌دهی می‌کنیم. البته، مقاومت به عنوان یک واقعیت سیاسی پس از شکست در سال ۱۹۴۰ مطرح می‌شود. اگر شکستی نبود، احیای سن-آلبان نیز رخ نمی‌داد. مقاومت در سن-آلبان محل تلاقی داستان‌ها و افراد مختلف بود.

من از قبل در سن-آلبان یک بیگانه بودم، یک دهاتی از دانوب. اما این مقاومت بود که فراتر از هر تنوعی که بیماران ایجاب می‌کردند، موجب ناهمگونی جامعه شد، جامعه‌ای که در بسیاری از جهات “پرستاران-مراقبت‌شدگان” بودند.

راهبه‌ها که برای مدت طولانی از دنیا جدا شده بودند، در شبکه‌ای از جامعه‌ای که جنگ وارونه‌اش کرده بود، گرفتار شدند. آن‌ها مجروحان مبارزان مقاومت را پرستاری می‌کردند.

من دو تخصص داشتم: کمونیست‌ها را به کمونیست تبدیل کردن و راهبه‌ها را به راهبه. زیرا اکثر کاتولیک‌ها واقعاً کاتولیک نیستند. من هیچ مخالفتی با کاتولیک بودن یا کمونیست بودن ندارم. مخالفتم با کسانی است که ادعا می‌کنند کمونیست‌اند، اما در واقع سوسیالیست رادیکال یا کارمند دولتی‌اند؛ و با راهبه‌هایی که فکر می‌کنند راهبه‌اند، اما فقط مأموران کلیسا هستند.

بخشی از کار من شامل این بود که مردم را به آنچه واقعاً هستند تبدیل کنم، فراتر از ظاهرشان، فراتر از آنچه فکر می‌کنند که هستند، و فراتر از خود ایده‌آل‌شان.

بیماران خودشان با واقعیت جنگ روبرو بودند و می‌دانستند که مبارزان مقاومت در طبقه سوم قلعه پنهان شده‌اند.

آن‌ها مثل بیماران پنهان شده بودند! “آسایشگاه” کلمه درستی است! من واژه “آسایشگاه” را به “بیمارستان روانپزشکی” ترجیح می‌دهم. ما نمی‌دانیم “بیمارستان روانپزشکی” به چه معناست. آسایشگاه یعنی جایی که کسی می‌تواند در آن پناه بگیرد یا مجبور است به پناهگاهی تبدیل شود. جنتیس گفته است که همه در درون خود دیوارهای آسایشگاه را حمل می‌کنند. این شبیه یک شکاف محافظتی است، همان “گسیختگی” ملانی کلاین. بنابراین، دیوارها بیماران را از آسیب‌های جامعه محافظت می‌کردند.

هلن توسکلس پس از عبور از پیرنه به تنهایی با فرزند اولش [ماری-رز] به سن-آلبان رسید. سن-آلبان یکی از معدود بیمارستان‌های روانپزشکی در فرانسه، و شاید تنها بیمارستانی بود که در طول جنگ دچار قحطی نشد، همان “نابودی نرم” که بیش از سی هزار بیمار روانی را در طول جنگ به کام مرگ کشاند.

به گفته ژان اوری، مسئله بقا کاملاً آموزشی بود. بیماران، پرستاران، و حتی حسابداران و پزشکان علیه گرسنگی مبارزه کردند؛ از بیمارستان خارج شدند و برای جمع‌آوری کره و شلغم از روستاییان در ازای کار تلاش کردند.

ما بیماران را با دنیای بیرون مرتبط کردیم، نه برای جنگیدن، بلکه برای معامله در بازار سیاه. ما سخنرانی‌هایی درباره قارچ‌ها برگزار کردیم تا به آن‌ها یاد دهیم که چگونه قارچ جمع‌آوری کنند. چون برای بیماران مبتلا به سل کارت‌های جیره‌بندی غذا وجود داشت، ما یک بخش سل ایجاد کردیم. وقتی کسی نشانه‌های کمبود را نشان می‌داد، به سرعت مبتلا به سل تشخیص داده می‌شد. مجموعه‌ای از تصادف‌ها وجود دارد که در نهایت، به این معناست که جنگ در زمان مناسب می‌رسد … همان‌طور که مقاومت می‌رسد.

در سال ۱۹۴۰، سن-آلبان جایی فلاکت‌بار، کثیف، و بیش از حد شلوغ بود. بیماران به‌ندرت بیمارستان را ترک می‌کردند. بیست پرستار و چند راهبه مسئول نظارت و بقا بودند.

اولین پارادوکس: روان‌درمانی نهادی در یک آسایشگاه ویران در منطقه‌ای فراموش‌شده رشد می‌کند. این قمار، که غیرممکن به نظر می‌رسید، درمان روان‌پریش‌ها با ابزارهای روانکاوی بود. نه خبری از مبل روانکاوی بود و نه قراردادی که بر اساس کلمات تحمیل شود. و آن‌جا که آن‌ها به تعداد زیاد حضور داشتند، در بیمارستان‌ها و سایر مکان‌های انزوا و جدایی بود.

دومین گسست: بیمارستان علائم خودش را تولید می‌کند و بیماران و کارکنان را در یک آسیب‌شناسی مزمن به بند می‌کشد. بیمارستان است که باید به طور اضطراری درمان شود. دیوارها را خراب کنید، میله‌ها را بردارید، قفل‌ها را باز کنید. اما این هنوز کافی نیست. تحلیل نیاز است، اما مهم‌تر از همه، مبارزه با سلسله‌مراتب، عادات، و صنفی‌گرایی است.

“هیچ‌چیز فقط از خود نمی‌آید”، همه چیز به جلسات و ملاقات‌ها منتهی می‌شود. همه باید مشورت شوند، همه می‌توانند تصمیم بگیرند. این فقط دغدغه دموکراسی نبود، بلکه فتح تدریجی گفتمان بود؛ یک یادگیری متقابل احترام. بیماران باید به طور جدی در شرایط اقامت و درمان خود، در حقوق تبادل، بیان و حرکتشان دخیل شوند.

اصل سوم: انقلاب دائمی. کار هرگز در تبدیل یک مرکز درمانی به یک نهاد و یک تیم درمانی به یک جمع تمام نمی‌شود. این توسعه دائمی ابزارهای مادی و اجتماعی و همچنین شرایط آگاهانه و ناخودآگاه روان‌درمانی است. این فقط از پزشکان یا متخصصان نمی‌آید، بلکه از یک سازوکار پیچیده‌ای است که در آن خود بیماران نقش اساسی دارند.

انسان نوعی است که از یک فضا به فضای دیگر می‌رود. او نمی‌تواند همیشه در یک مکان بماند. یعنی انسان همیشه یک زائر است، نوعی که همیشه در مسیر دیگری است. مهم، مسیر است.

کلوب جایی بود که افراد پس از ترک بخش‌های مختلف بیمارستان می‌توانستند با دیگران ملاقات کرده و روابطی با چیزهای ناآشنا، غیرمعمول و گاهی شگفت‌انگیز برقرار کنند. از آن لحظه به بعد، اظهارات و اقدامات آن‌ها دیگر تحت تأثیر زندگی داخلی بخش‌هایشان قرار نمی‌گرفت؛ نکته مهم این بود که فرد خود را از سرکوب شخصیتی و مرگبار رئیس بخش رها کند! در نهایت، یک روان‌پزشک کاری جز زندانی کردن همه در آسیب‌شناسی روانی شخصیت آن‌ها انجام نمی‌دهد. به همین دلیل است که—همان‌طور که در “لابورد” می‌گوییم—باید آزادی برای حرکت وجود داشته باشد، آزادی برای رفتن از مکانی به مکان دیگر. بدون این سرگردانی، این “حق سرگردانی”—همان‌طور که ژنتیس زمانی ادعا کرد—نمی‌توان از حقوق بشر سخن گفت. اولین حق انسان، حق سرگردانی است.

کلوب جایی بود که سرگردانان می‌توانستند ملاقات کنند، مکانی برای تمرین و نظریه‌پردازی سرگردانی، گسست، و بازسازی-بازساخت. باید ابتدا از جایی جدا شویم تا بتوانیم به جای دیگری برویم، خود را متمایز کنیم تا با دیگران، عناصر یا چیزها ملاقات کنیم. کلوب یک نظام خودمختار بود، اگر بخواهیم از زبانی خاص استفاده کنیم. خودمختاری در آن‌جا تمرین شده و به اجرا درمی‌آید. مهم‌ترین مکان روان‌درمانی جمعی در بیمارستان انتشار یک روزنامه بود. نام این روزنامه Le Trait d’Union [خط اتصال] بود.

یک جلسه کمیته تحریریه این روزنامه توسط ماریو روسپولی در فیلمی که به تجربه سنت‌آلبن اختصاص داشت، با عنوان Images de la folie [تصاویری از جنون]، فیلم‌برداری شده است. یکی از بیماران می‌گوید: “آیا شعری که به شما دادم دارید؟ اگر دوست دارید، آن را می‌خوانم. نامش پیروزی ساموتراس است. به همین دلیل بود که گفتند من دیوانه‌ام.”

او آبی را می‌شکند. دیدنش،
باور اینکه از دست انسان آمده باشد، دشوار است.
نه اینکه انسان ناتوان از آفرینش تحسین‌برانگیز باشد،
اما—نمی‌دانم این یقین را از کجا آورده‌ام—
چیزی در او هست که
کار انسان را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.
خطی، نخی، نوری از او دور می‌شود، بازمی‌گردد
و او را روشن می‌کند. او آفریده نشده، بلکه می‌آفریند.
هیچ‌کس ادعا نمی‌کند
که کوهستان سنت-ویکتور، جایی که نگاه تحسین‌برانگیز سزان
در آن سرگردان شد،
اثر او بوده است.
اما پیروزی ساموتراس، او
تنها می‌توانست از دستان خدایان آمده باشد.

هنر خام، تولید خودانگیخته بیماران است. اغلب، این کارها را به‌تنهایی انجام می‌دهند. وقتی به سنت-آلبان رسیدم، فوریستیه که همه او را می‌شناختند، این ایده را از پیش اختراع کرده بود. در آن زمان، اگرچه دیواری دور بیمارستان وجود داشت، درهای آن یک بار در هفته کاملاً باز بود. دهقانانی که در راه بازار بودند، برای اینکه خسته نشوند، با گاوهای خود از میان درها عبور می‌کردند. فوریستیه قایق‌هایش و مارشال‌های کوچکش را می‌ساخت و در مسیری به نمایش می‌گذاشت. مردم لوزر که از آنجا عبور می‌کردند، یک بسته سیگار یا چند سنت را با آثار او معاوضه می‌کردند. آن‌ها هنر خام او را می‌خریدند. مهم است که این هنر را به کالایی تبدیل کنیم. در آنچه اشتباهاً اجتماعی‌سازی نامیده شده است، باید فراتر از نمایش‌دادن برای مواجهه با دیگری رفت. نمایش‌دادن خود چندان هم بد نیست. من همین حالا دارم این کار را می‌کنم؛ و خوشحالم زیرا این کار به من امکان می‌دهد که شما را ملاقات کنم.

در فیلم جشن اسیر ساخته ماریو روسپولی در بیمارستان سنت-آلبان، بیماری در جشن سالانه قدم می‌زند و می‌گوید: من هیچ‌کس در دنیا ندارم. من تنها هستم. شاید، اگر بخواهید، کمی دیوانه باشم. اما از خودم می‌پرسم آیا واقعاً دیوانگان وجود دارند؟ آیا بیماری‌های روانی همه‌جا هستند؟ من چنین فکری نمی‌کنم. آن‌ها شاید از سوی جهان فراموش شده‌اند، از سوی همه رها شده‌اند.

وقتی در جهان قدم می‌زنیم، مهم سر شما نیست، بلکه پاهای شماست! باید بدانید پاهایتان را کجا بگذارید. پاها بزرگ‌ترین خوانندگان نقشه جهان و جغرافیا هستند. شما که روی سر خود راه نمی‌روید! پاها محل انرژی پویایی هستند که ایجاد می‌شود. به همین دلیل است که مادران ابتدا پاها را قلقلک می‌دهند. این درباره ایستادن است، توزیع انرژی که به شما امکان می‌دهد به جایی بروید. اما با پاهایتان می‌روید، نه سرتان!

تجربه سنت-آلبان این تصور را القا می‌کند که زندگی خصوصی مراقبان باید با زندگی حرفه‌ای آن‌ها ادغام شود. آیا روان‌درمانی نهادی زندگی‌کردن با دیوانگان را تجویز می‌کند؟

می‌دانید، این مثل داستان‌های عاشقانه است. عشق‌هایی کوتاه هستند که یک عمر طول می‌کشند. شما باید با بیماران زندگی کنید؛ اما این به این معنا نیست که چون شبانه‌روز در بیمارستان روان‌پزشکی می‌مانیم، با بیماران زندگی می‌کنیم. من همیشه با آن‌ها زندگی می‌کنم، در آن‌ها زندگی می‌کنم، آن‌ها در من زندگی می‌کنند. اولین بیماران من هنوز در من زندگی می‌کنند. شاید بهترین راه برای زندگی با آن‌ها، جداشدن از آن‌ها باشد.

در سنت-آلبان، در سال 1950، حتی یک بیمار مضطرب وجود نداشت، با وجود اینکه از هیچ داروی ضد اضطراب استفاده نمی‌شد. ما به شبکه رسیدگی می‌کردیم. متاسفانه، بین سال‌های 1950 تا 1960، داروهایی به نام آرام‌بخش‌ها کشف شد یا چیزی شبیه به آن. از آن لحظه به بعد، روانپزشکان گفتند: “عالی است! دیگر نیازی به نگرانی در مورد روابط، خودشیفتگی یا اروسیتیزم نداریم”—از این شبکه، به اصطلاح. “فقط قرص بدهید.” آن‌ها به راحتی در دام افتادند. خوشحال بودند: “الان، به لطف این، می‌توانیم با ‘شخص’ بیمار ارتباط برقرار کنیم و مثل مدرسه صحبت کنیم: ‘برو راست، برو چپ، برو بالا!’ … در نهایت، این می‌شد گله‌داری با چوب.

بعد از سنت-آلبان، روان‌درمانی نهادی به تعدادی از مراکز دولتی و خصوصی منتقل شد. بین این مراکز مختلف مراقبت و تحقیق، که عمدتاً بر درمان روان‌پریشی‌ها تمرکز داشتند، کلینیک لا بورد، با ژان اوری و فلیکس گواتاری، بی‌تردید، برای توسكله، مکانی بود که بهترین پیگیری را از آن خود کرده بود.

عجیب است، اما در فرانسه من یک فرانسوی معروف شدم، شوالیهٔ نشان بهداشت عمومی یا چیزی شبیه به این… و در خانه، در اسپانیا، جایی که می‌بایست کشته می‌شدم، من یک پسر برجسته از رئوس شدم. همان کسانی که باید مرا می‌کشتند، مرا تزئین کردند. اگر به آنجا می‌رفتم، مرا کتک می‌زدند. من هیچ‌گاه بازگشت به رئوس را ادعا نکردم. اگر موفقیتی داشتم، به خاطر این است که من یک کاتالانی خارجی بودم. من قبلاً گفته‌ام که همیشه باید خارجی باشی. حالا من در کاتالونیا یک بیگانه‌ام. به همین دلیل است که مؤثر هستم.

من بیشتر از اینکه از کاتالونیا یا اسپانیا خداحافظی کنم، برای از دست دادن سنت-آلبان غمگینم. پدر و مادرم در سنت-آلبان دفن شده‌اند. من طرفدار بزرگداشت یا ساخت مقبره نیستم… اما تخریب قبرستان سنت-آلبان و ناپدید شدن مردگان زنده پدر، مادرم و خاله‌ام در سنت-آلبان قلبم را می‌آزارد. با این حال، این اجازه می‌دهد که به طور کامل قبول کنم که می‌توانیم درباره سنت-آلبان و درمان‌های نهادی صحبت کنیم، گویی که من هرگز وجود نداشتم.

نقل‌قولی از فرانسیس توسكله:

“ما تا حدود سال 1914 به اثرات درمانی آگاهی اعتقاد داشتیم. گفته می‌شد که فرد باید از مشکلات ناخودآگاه خود آگاه شود، که برای خودشان ناشناخته بود. به محض اینکه حقیقت فرموله می‌شد، رنج از بین می‌رفت. تا سال 1930، فروید از این ایده ناامید شد. به عنوان مثال، اگر من بخواهم پیشگویی کنم، تصور می‌کنم که پرولتاریا می‌تواند با ناخودآگاه بماند، نه با آگاهی یافتن.”

منبع: https://www.parapraxismagazine.com/articles/a-politics-of-madness

[1] نسخه‌ای از فرانسیس توسكله: سیاست جنون (1989) که توسط فرانسیس پاین، دانیل سیوادون و ژان کلود پولاک در مجله کیمرز منتشر شد—پاییز 1991، شماره 13.

[2] یادداشت مترجم: برآورد دقیق‌تر بیش از چهل‌هزار مرگ است (همانطور که در فیلم ذکر شده و در کیمرز به اشتباه نقل شده است).

[3] یادداشت مترجم: عنوان صحیح فیلم ماریو روسپولی نگاه به جنون (1962) است.

Leave a comment

This website uses cookies to improve your web experience.