تشخیص روانپزشکی، چه چیزی هست؟ چه چیزی نیست؟
نویسنده: اویس آفتاب
ترجمه: دریا نویدی
با وجود انگ و سوءتفاهم پیرامون سلامت روان، ضروری است که مزایا و محدودیتهای یک تشخیص رسمی را بشناسیم.
همانطور که تقریباً همه افراد در طول زندگی خود مشکلات جسمی مانند عفونتها یا آسیبها را تجربه میکنند، اکثر مردم نیز در مقاطعی از زندگی خود با یک یا چند مشکل سلامت روان مواجه میشوند. در حال حاضر، تنها بخشی از افرادی که با این مشکلات دستوپنجه نرم میکنند، به یک متخصص مراجعه میکنند.
بسیاری از افراد سالها با رنجی ناشناخته زندگی میکنند و احساس انزوا و باری نامرئی را تحمل میکنند که بیان آن دشوار است. شناسایی و نامگذاری این تجربیات رنج، گامی مهم به سوی درک و درمان است. تشخیصی که توسط یک متخصص سلامت روان آموزشدیده، مانند روانپزشک یا روانشناس بالینی ارائه میشود، میتواند با تأیید حرفهای رنج و ناتوانی فرد، احساس آرامش به همراه داشته باشد.
این تشخیص میتواند فرد را به سوی مداخلات و حمایتهای مناسب هدایت کند و همچنین درک آرامشبخشی ایجاد کند که مشکلات او توسط دیگران نیز تجربه شده و به دقت توسط متخصصان و پژوهشگران بررسی شده است.
با این حال، مهم است که افرادی که برای یک مشکل سلامت روان تشخیص روانپزشکی دریافت میکنند یا از تشخیص شخص دیگری مطلع میشوند، درک روشنی از معنای این تشخیص – و آنچه این تشخیص بیان نمیکند – داشته باشند. برخی افراد انتظار دارند که تشخیص، مشکلات آنها را بهطور کامل توصیف کند. برخی دیگر وسوسه میشوند که تشخیص را چیزی جز یک برچسب تلقی نکنند. عدهای نیز ممکن است تشخیص یک مشکل سلامت روان را به اشتباه بهعنوان شناسایی یک ناهنجاری یا بیماری در مغز درک کنند.
افزون بر این، انگ اجتماعی زیادی پیرامون تشخیصهای سلامت روان وجود دارد و سوءتفاهمهای گستردهای درباره ماهیت و پیامدهای آنها رایج است. زمانی که این تشخیصها بهعنوان برچسبهای منفی دیده میشوند، یا فرد دارای مشکل سلامت روان بهعنوان فردی با هویتی آسیبدیده یا دچار بیماری لاعلاج مغزی تلقی میشود، این تشخیصها میتوانند احساس شرم و بدبینی ایجاد کنند.
تشخیصها در حوزه سلامت روان، بهدور از کامل بودن، میتوانند در صورت استفاده نادرست آسیبزا باشند، اما آنها عمق و معنای بیشتری نسبت به یک برچسب ساده دارند. در اینجا قصد دارم چند روش مختلف و کلی برای درک این تشخیصها ارائه کنم – با تمرکز بر برخی نکات کلیدی اما کمتر مورد توجه – تا تصویری واقعیتر از معنای آنها و کاربردشان ترسیم کنم.
تشخیص یک توصیف است
بیشتر تشخیصهای روانپزشکی ماهیتی توصیفی دارند: آنها به الگوهای قابل مشاهده و گزارششدنی از تجربیات و رفتارهایی اشاره میکنند که موجب ناراحتی یا اختلال در زندگی فرد میشوند. برای مثال، تشخیص اختلال اضطراب فراگیر زمانی انجام میشود که فرد دچار اضطراب و نگرانی بیشازحد و غیرقابلکنترل باشد و همراه با تعداد مشخصی از علائم دیگر – مانند بیقراری، مشکل در تمرکز، تنش عضلانی، اختلال در خواب و غیره – برای دورهای مشخص باشد. در حال حاضر، این تشخیص بر اساس آزمایشهای پزشکی نیست (بهجز برای رد دلایل پزشکی مرتبط، مانند اختلالات هورمونی) و علت زیستی یا روانشناختی زیرساختی را بهطور دقیق مشخص نمیکند.
این رویکرد توصیفی بازتابدهنده وضعیت فعلی دانش علمی در روانپزشکی و روانشناسی است. این یک روش عملگرایانه برای گروهبندی و درمان نشانههای مشابه است، حتی اگر علل مرتبط بهطور کامل شناخته نشده باشند و احتمالاً در افراد مختلف متفاوت باشند. (پس از انجام تشخیص، یک متخصص بالینی ماهر فراتر از ویژگیهای توصیفی عمل میکند تا تجربیات شخصی بیمار را بیشتر بررسی کرده و درباره علل و عوامل مؤثر فرضیهسازی کند؛ این فرآیند بهعنوان فرمولبندی بالینی شناخته میشود. مشکلات سلامت روان از تعامل عوامل مختلفی – مانند ویژگیهای شخصیتی، آسیبپذیریهای ژنتیکی، رشد دوران کودکی، ناملایمات اجتماعی و الگوهای مدارهای مغزی – ناشی میشوند، و این شبکه پیچیده علل، محدودیتهای توصیفهای بالینی را نادیده میگیرد.)
برای تشخیص بیماران، متخصصان سلامت روان به درجات مختلفی از توصیفات موجود در کتابهای راهنمای تشخیصی رسمی مانند راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی (DSM) و طبقهبندی بینالمللی بیماریها (ICD) استفاده میکنند. در این منابع میتوان دستههایی مانند اختلال وسواس فکری-عملی، اختلال اضطراب اجتماعی و بیاشتهایی عصبی را همراه با علائم مشخصه هر یک یافت.
با وجود استفاده گسترده، این کتابهای راهنما ابزارهای کاملی نیستند. یک تشخیص صحیح فراتر از فهرستی از علائم است؛ این نتیجه یک ارزیابی جامع است که احتمالات مختلف را در نظر میگیرد. متخصصان همچنین اغلب از نامها و برچسبهایی (مانند اسکیزوفرنی مقاوم به درمان) استفاده میکنند که در این راهنماها نیامدهاند اما در میان متخصصان این حوزه شناختهشده و پذیرفتهشدهاند.
هنگامی که تشخیص نامشخص یا مبهم باشد – که این امر بهطور مکرر رخ میدهد – متخصصان به جای یک دستهبندی خاص، بر ویژگیهای بالینی محدودتر، مانند هذیانها، وسواسها یا ناپایداری خلقی، برای هدایت درمان تکیه میکنند.
اغلب گفته میشود که تشخیصهای روانپزشکی چیزی را توضیح نمیدهند، اما این ادعا کاملاً درست نیست. این تشخیصها نوعی توضیح محدود ارائه میدهند، یعنی تشخیص و تطبیق الگوها. زمانی که یک تشخیص انجام میشود، متخصص به بیمار میگوید که وضعیت او با این الگوی شناختهشده از علائم مطابقت دارد، و نه با الگوهای دیگری که ممکن است بهطور فرضی قابل اعمال باشند.
بر این اساس، میتوان ارائه بیمار را با دانش موجود پزشکی مرتبط کرد و از درمانهایی استفاده کرد که برای این الگو مطالعه شدهاند. به همین دلیل است که تشخیص دقیق شرایطی مانند اوتیسم و اختلال نقص توجه/بیشفعالی (ADHD) میتواند توضیحاتی قدرتمند برای بیماران فراهم کند و آنها را وادار سازد که زندگی خود را از زاویهای جدید ببینند، حتی اگر علل و سازوکارهای آنها همچنان ناشناخته باقی مانده باشند.
تشخیص بهعنوان یک نمونه اولیه
در کتابهای رسمی تشخیصی، دستههایی مانند اختلال دوقطبی، اسکیزوفرنی یا اختلال اضطراب فراگیر همراه با معیارهای سختگیرانهای برای اعمال تشخیص ارائه شدهاند. با این حال، نگاه متخصصان بالینی معمولاً اینچنین سفتوسخت نیست. در عوض، این دستهها اغلب بهعنوان نمونههای اولیه در نظر گرفته میشوند: آنها بر اساس مثالهای معمول یا برجستهای از یک مشکل سلامت روان پایهگذاری شدهاند که ارائههای واقعی زندگی اغلب از آنها انحراف دارند. از این منظر، تشخیص یک تطابق «بهترین گزینه» بین تجربیات فرد و یک نمونه اولیه است که ویژگیهای خاص یا قابلتوجه یک اختلال را نمایان میکند. برخی موارد بهتر از سایرین با یک دستهبندی مطابقت دارند، همانطور که یک سینهسرخ مثال معمولتری از یک پرنده است نسبت به یک شترمرغ.
این دیدگاه نمونه اولیه به انعطافپذیری اجازه میدهد و اذعان دارد که شرایط سلامت روان به شکلی یکنواخت ظاهر نمیشوند. برای مثال، دو نفر ممکن است تشخیص اختلال افسردگی اساسی را به اشتراک بگذارند، با خلقوخوی پایین طولانیمدت و پایدار، اما علائم همراه آنها میتواند بسیار متفاوت باشد. یک نفر ممکن است با خستگی، کندی افکار و حرکات و بیداری زودهنگام دستوپنجه نرم کند، در حالی که دیگری ممکن است بیقراری، مشکل در به خواب رفتن و افزایش اشتها را تجربه کند.
درک این تنوع میتواند از احساس ناامیدی که ناشی از این است که فرد احساس میکند با «الگوی معمول» یک تشخیص مطابقت ندارد، بکاهد. همچنین میتواند به افراد کمک کند تا برای مراقبتی که نیازهای منحصربهفرد آنها را برآورده میکند، تلاش کنند؛ مراقبتی که گاهی اوقات به معنای امتحان درمانها، داروها یا تغییرات سبک زندگی مختلف است تا زمانی که ترکیب مناسب برای آنها پیدا شود.
نگاه به تشخیص بهعنوان یک نمونه اولیه همچنین به این نکته اذعان دارد که مرزهای بین شرایط مختلف سلامت روان میتوانند مبهم باشند. در واقع، حدود نیمی از افراد معیارهای دو یا چند اختلال همزمان را برآورده میکنند و تقریباً 90 درصد از افرادی که یک اختلال دارند، طی چند دهه شرایطی خواهند داشت که معیارهای یک اختلال دیگر را نیز پوشش میدهد. داشتن بیش از یک تشخیص لزوماً به این معنا نیست که فرد دارای چندین اختلال مستقل و نامرتبط با منشأهای جداگانه است؛ بلکه به این معناست که علائمی که تجربه میکند با بیش از یک نمونه اولیه مطابقت دارند.
برای مثال، فردی که تجربه تروما داشته است، ممکن است معیارهای هر دو اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) و افسردگی را برآورده کند. این امر نشاندهنده وجود مجموعهای از علائم مرتبط و متقاطع است که از علل مرتبط ناشی میشوند، نه دو اختلال کاملاً جداگانه.
تشخیص، ناقص و قابل تغییر است
تشخیصهای روانپزشکی بر اساس بهترین درک موجود از وضعیت سلامت روان فرد در زمان ارزیابی انجام میشوند. با این حال، این نوع ارزیابی اغلب از بسیاری از حوزههای دیگر مراقبتهای بهداشتی که در آنها آزمایشهای عینی و نشانگرهای آزمایشگاهی فرآیند تشخیص را تسهیل میکنند، خطاپذیرتر است.
تشخیصهای سلامت روان تحت تأثیر تعصبات، محدودیتهای دانش فعلی و تنوع در نحوه بروز علائم در افراد مختلف قرار دارند. این تشخیصها به تفسیر علائم توسط متخصص و نحوه گزارش آنها توسط بیمار وابستهاند. حتی در صورتی که متخصصان بر سر وجود علائم و نیاز به درمان توافق داشته باشند، ممکن است بر اساس همان مجموعه علائم به تشخیصهای متفاوتی برسند.
در برخی موارد، تشخیصی که در یک زمان برای فرد مناسب بوده، ممکن است دیگر بهترین گزینه نباشد اگر اطلاعات جدیدی آشکار شود، علائم تازهای بروز کنند، یا الگوی علائم تغییر کند. برای مثال، یک اختلال شخصیت ممکن است به اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) بازتشخیص داده شود، اگر سابقهای از تروما که پیشتر گزارش نشده بود، مشخص شود و علائم فرد بهتر بهعنوان واکنشهای ماندگار به تروماهای مکرر درک شوند. همچنین، افسردگی ممکن است بعداً به اختلال دوقطبی بازتشخیص داده شود، اگر فرد دچار یک دوره مانیا شود.
علاوه بر این، پژوهشهای جدید و درک بهتر از شرایط سلامت روان میتوانند منجر به تغییراتی در نحوه تعریف و تشخیص این اختلالات شوند. یک تشخیص که امروزه استفاده میشود، ممکن است در آینده بازبینی شود. برای مثال، چیزی که قبلاً بهعنوان یک اختلال مجزا تشخیص داده میشد، ممکن است بعداً بهعنوان بخشی از یک طیف با اختلال دیگری درک شود – همانطور که سندرم آسپرگر در نسخه پنجم DSM تحت عنوان اختلال طیف اوتیسم قرار گرفت.
آنچه در حال حاضر با استفاده از دستهبندیهای مجزا تشخیص داده میشود، ممکن است در آینده به شکلی متفاوت تشخیص داده شود: برای مثال، در ICD تغییراتی ایجاد شده و از دستهبندیهای جداگانه اختلالات شخصیتی مانند اختلال شخصیت خودشیفته یا اختلال شخصیت ضد اجتماعی به مدلی که بیشتر بر توصیف ویژگیهای خاص شخصیتی فرد (مانند عاطفه منفی و بیمهاری) تمرکز دارد، حرکت شده است.
تشخیص، چشماندازی جزئی از چالشهای فرد ارائه میدهد
راههای متعددی برای توصیف، درک و درمان مشکلات سلامت روان وجود دارد. اگر تنها بر یک یا دو دیدگاه تمرکز کنیم، از دستیابی به درکی کاملتر محروم خواهیم شد. در روانپزشکی و روانشناسی صدها رویکرد رواندرمانی وجود دارد که هر کدام مجموعهای از فرضیات خاص خود را درباره ماهیت مشکل مورد بررسی دارند. اما دیدگاههایی خارج از حوزه پزشکی و روانشناسی نیز ارزشمند هستند.
برای مثال، افسردگی اساسی یک اختلال پزشکی است، اما میتواند نمایانگر یک بحران وجودی و معنوی نیز باشد که نیازمند بازنگری عمیق در اهداف و ارزشهای زندگی فرد است. اضطراب فراگیر یک مشکل روانشناختی است، اما میتواند پاسخی باشد که بهطور عمیق با ناامنیهای اقتصادی-اجتماعی مرتبط است و راهحلهای سیاسی را میطلبد. جوامع درمانی مانند برنامههای ۱۲ مرحلهای برای اعتیاد، ارزش درک مشکلات رفتاری از دیدگاههایی فراتر از پزشکی را نشان میدهند.
بنابراین، مهم است که به خاطر داشته باشیم یک تشخیص روانپزشکی بهتنهایی سایر روشهای فرهنگی و معنوی برای مواجهه با یک مشکل را بیاعتبار نمیکند. این دیدگاهها برای بسیاری از افراد همچنان ابزارهای ضروری برای بهبودی هستند.
تشخیص، جوهرهی یک فرد را توصیف نمیکند
یک تشخیص روانپزشکی میتواند بهطور عمیق بر نحوه دیدن فرد از خود تأثیر بگذارد. پس از دریافت یک تشخیص، فرد ممکن است خود را عمدتاً از طریق این دستهبندی ببیند، و خود پیچیده و چندوجهی خود – با تمامی ظرافتهای شخصیت، پیشینه و تجربیاتش – را به یک جنبه خاص کاهش دهد. این شناسایی بیش از حد با یک تشخیص میتواند با انگ درونی پیچیدهتر شود، که باعث میشود فرد احساس کند بهطور بنیادی معیوب یا ناکافی است و احساس ارزشمندی خود را از دست دهد.
تشخیص همچنین میتواند باور اشتباهی ایجاد کند که وضعیت فرد غیرقابل تغییر است. افراد گاهی احساس میکنند که توسط تشخیص خود به دام افتادهاند (بهویژه در مورد تشخیصهایی که حس بدبینی ایجاد میکنند، مانند اسکیزوفرنی یا اختلالات شخصیت)، و ممکن است قادر به تصور آیندهای نباشند که در آن احساس متفاوتی داشته باشند یا علائمشان بهبود یابد. فردی که با یک تشخیص بیش از حد شناسایی میکند، ممکن است شروع به رفتار کردن به شیوههایی کند که با انتظارات مرتبط با آن تشخیص همراستا است، حتی اگر این رفتارها بهطور اولیه برجسته نبودهاند. برای مثال، فردی که با اختلال اضطراب تشخیص داده شده است، ممکن است شروع به اجتناب از موقعیتهایی کند که در واقع برای او اضطرابزا نیستند، با این باور که وضعیت او را مستعد اضطراب شدید در هر موقعیت نامشخص یا چالشبرانگیز میکند.
کلید کاهش تمامی این خطرات در این است که به این نکته توجه کنیم که تشخیص تنها یکی از قطعات یک معماهای پیچیدهتر از شخصیت است.
دیدن تشخیص بهعنوان یک ابزار مفید اما خطاپذیر برای پرداختن به مشکلات سلامت روان میتواند به فرد تشخیصخورده و کسانی که او را میشناسند کمک کند تا هویت پیچیده خود را در نظر بگیرند، شامل نقاط قوت، علایق، آرزوها، روابط و تمامی سایر عناصری که یک هویت را شکل میدهند.
مشکلات سلامت روان بهطور پیشفرض غیرقابل تغییر نیستند. افراد میتوانند بهبودی یابند و علائم ممکن است به حالت بهبودی بروند. حتی در غیاب بهبودی کامل، افراد میتوانند به مرور زمان پیشرفتهای قابل توجهی در عملکرد خود تجربه کنند و زندگیهای رضایتبخش و موفقی داشته باشند. درست است که برخی افراد با چالشهای مزمن سلامت روان زندگی میکنند، همانطور که برخی افراد با چالشهای مزمن سلامت جسمانی زندگی میکنند. اما این مشکلات مزمن، حتی زمانی که تأثیر عمیقی بر چگونگی ارتباط فرد با خود و دیگران دارند، هنوز تنها بخشی از یک هویت پیچیدهتر هستند. امکان رشد و تحول تقریباً همیشه وجود دارد.
منبع: https://psyche.co/ideas/what-a-psychiatric-diagnosis-means-and-what-it-doesnt-mean
