از7اکتبر، مراجعانم در تراپی، این سؤال را از خودشان میپرسند که: «چه کسانی مردمانِ ما هستند؟»

شش ماه بعدتر، ویرانی غزه قدرت –وخطرِ– نیاز بنیادین ما به تعلق را برملا کرده است.
اثر آيومی تاناکا
ایال روزمارین | ترجمه: مریم هوشیار
روانکاوی طرحزدن رقصی است برساخته از نزدیکی و دوری. تو باید به قدر کافی با روانکاو خود احساس نزدیکی داشته باشی تا آن چیزی که بیشتر از همه به آن امیدوار یا برایش هیجانزده هستی، یا از آن ترس یا شرم داری، بروز پیدا کند. اما تو به ایمنیِ فاصله هم نیازمندی- وگرنه این رابطه هم میتواند تبدیل شود به یکی از آن رابطههای پرزحمت و توانفرسا، مثل همآنهایی که تو در صدد تغییرشان هستی.
اما ما در بحبوحهی یک زلزلهی سیاسی و اخلاقی زندگی میکنیم، و [در این شرایط] حفظ کردن فاصله کار سختی میتواند باشد.
پس از 7 اکتبر، بیمارانی که پیشینهی را یهودی-اسرائیلی را میدانستند معذب به نظر میرسیدند. سخت است اینکه بدانی به کسی که در میانهي یک کابوس است چه باید گفت.
در ابتدا بیشترش نگرانی بود. یکی [از بیماران]، علیرغم اینکه خیلی هم سرش میشود، گفت: «البته من هیچچیز در مورد هیچ کدامِ اینها نمیدانم… مردمانِ تو خوبند؟»
من جواب دادم: «هیچ کس از آنهایی که شخصاً میشناسم نمرده یا ربوده نشده.»
خیلی از کسانی که من میشناسم در آن زمان چند بار در روز به دنبال جای امنی برای پناه گرفتن بودند، و بسیاری از همکاران اسرائیلی من بیمارانی داشتند که با کسانی آشنایی داشتند که کشته، آواره یا ربوده شده بودند، اما من چیزی از آینها را به اشتراک نگذاشتم.
زمانی که اسرائیل شروع کرد به پاسخ دادن – یعنی برابر با دو بمب هستهای بر سر غزه ریخت و در هفتههای اول هزاران غیرنظامی را کشت – واکنشها کمکم سمتوسوی دیگری پیدا کردند. بعضی از بیمارانم فرضشان این بود که چون اسرائیلی هستم از تکتک کارهایی که اسرائیل در حال انجامش بود، حمایت میکنم و [برای همین] سردرگمی و خشمِ فزایندهی خود را خفه میکردند. برخی فکر میکردند که چون یهودی هستم، میتوانند در من متحدی پیدا کنند که هر چیزی که به نظرشان یهودستیزی میآمد را بی هیچ چونوچرایی میپذیرد. اسرائیلیهایی که، مثل من، به ایالات متحده مهاجرت کرده بودند، به کسی نیاز داشتند تا بتوانند برای درک اتفاقات، ورای واکنشهای طوطیوار راست و چپ آمریکایی، به او اتکا کنند. بعضی از بیماران [هم] چشمشان را به تمامی ماجرا بسته بودند. در نهایت، ما برای کار حساس مکاشفهی روحی آنجا بودیم، نه حلوفصل دعواهای ژئوپلیتیکی.
در مواجهه با همهشان احساس من این بود که هویت و وابستگیهای فرضشده دربارهی من بهدقت تمام زیرنظر قرار گرفته. برایم روشن شد که جریان عمیقی در حال رخ دادن است: ادمها در حال متر کردن ابعاد تعلقخاطر من بودند، و این کار را میکردند چرا که ابعاد تعلق خودشان به لرزه افتاده بود. میخواستند این را بدانند که ما مثل هم فکر و احساس میکنیم، که به هم تعلق داریم. [و] از آن میترسیدند که با این مواجه شوند که [تعلقخاطری به هم] نداشته باشیم؛ که در این فضای نزدیک و صمیمی که برای ساختن آن سخت با هم تلاش کرده بودیم، احساس تنهایی کنند: احساس تنهایی و مورد خیانت واقع شدن.
بیماری به من گفت که وقتی از او میپرسند که چه احساسی دارد تنها کاری که از او برمیآید فریاد کشیدن است. این احساس را خوب میشناسم.
———————–
به نظر می رسد این روزها همهی ما در حال سنجیدن این هستیم که: با چه کسانی احساس تعلق و همبستگی میکنیم؟ چه کسانی مردمانِ ما هستند؟ شاید حرف زدن از روانشناسیِ هویت جمعی در بحبوحهی قتلعامی که در غزه شاهدش بودهایم، نابهجا به نظر برسد. اما در ذهن من، این کشش جاذبهمند و گرداب روانی-اجتماعیِ تعلق است که، بهواسطهی نیروگرفتنش از ظالمانهترین و وحشیانهترین غرایزِ ما، در جنون نگهمان داشته و نسبت به یکدیگر کورمان کرده – کشش و گردابی که توانا به شهادتهای قتلگونهی حماس، یا تخریب گسترده و سیستماتیکیست که اسرائیل در غزه به کار گرفته، که التیام پیدا کردن از آنها نسلها زمان خواهد برد. برای چیرهشدن بر این کشش باید آن را بفهمیم.
در این دهههایی که به روانکاوی مشغول بودهام، به طور مستمر تجربه کردهام که برای یک نفر به چالش کشیدن هویت جمعیاش به مراتب دردناکتر از زیرسوالبردن صمیمیترین روابط اوست. برای فرد طلاق از همسر، قطع رابطه با فرزند، پدر، یا مادر راحتتر از این است که اجتماع، مذهب یا ملتش را از دست بدهد.

تعلق یک وجه اساسی از وضعیت انسانی است: احساسِ عضوی از یک گروه، جمع یا ملت بودن؛ دانستن اینکه به چه کسی می توانی اعتماد کنی و از چه کسی باید بترسی. این همیشه صدق میکند، اما به وقت بحرانهای جمعی میل به تعلق شدت پیدا میکند. این در افرادی که هویت آنها به مناطق جنگی گره خورده است آشکار است: روسها، اوکراینیها، اسرائیلیها، فلسطینیها. آنها به جریانهای خروشانِ تعلقات ویرانشده و آلودهبهخشمی کشیده شدهاند و توسط نیروهای جمعی در حال تورم، و ارتشها و بمبهای مهاجم به سمت با هم بودن هل داده شدهاند. آنها با هم مورد حمله قرار میگیرند و حمله میکنند، با هم خشمگینانه تاختوتاز و ازخودگذشتگی میکنند، و آنها یکدیگر را به خاک میسپارند – گاهی در گورهای دسته جمعی. هیچ چیز شبیه به تهدید به نابودی [نّمیتواند] یک گروه را حول یک انسجام (خیالی) گرد هم جمع کند. کدخدایی از آنِ آنهایی است که شلاق تهدید را در دل مردم قبیله می کوبند.
اما ترکشهای سرگرداندرهوای هویت که به واسطهی انفجارهای ژئوپلیتیکیِ اینچنینی پخش شدهاند، همه جا روحها را شکافته و درونشان لانه گرفتهاند. فقط کافیست بپرسی و مردم لرزه به اندامشان میافتد، یا در تلاش برای اینکه جلوی بهلرزه افتادن را بگیرند، خیز برمیدارند که با شتاب خرابهی بهجامانده را پشت سر بگذارند. در مواقعِ اینچنینی، احساس تعلق ما بیش از همیشه دست به کار شده و آزموده میشود. آنچه در تعادل است امنیت حاصل از وقوف به این است که تو که هستی و مردمانات چه کسانی هستند – و ترسِ، نه تنها تنها بودن، بلکه ترس از خائن بودن.
چرا که سکهی تعلق، نه دو رو، که سه رو دارد. یکی خود تعلق است: بودن با، عضوی از چیزی بودن، مورد شناخت واقع شدن، در جهان جایگاهی، اجتماعی، هویتی، و به نوعی حسی از خویشتنِ خود داشتن.
در سوی دیگر تعلق، بیگانگی ناشی از عدم تعلق، احساس بیخانواده، بی اجتماع، و بی جایگاه بودن در جهان، [و] احساس تنها بودن است. تعلقخاطر نداشتن حس رانده شدن را القا میکند – چه به واسطهی طرد تحمیل شده باشد و چه از خلال [روند] تحققبخشی به خود انتخاب شده باشد.
و بعدش روی سومِ، حتی پیچیدهترِ، سکه است: احساسی که از ترک کردن تعلقات فرد، [و] به واسطهی بیرون زدن از جامعهی خاستگاهیاش میتواند دست دهد، شبیه به احساس گناه و شرمِ ناشی از رها کردن کسانی است که تو آنها را مردمانت به حساب میآوری، کسانی که به تو جایگاهی در جهان دادهاند. سختتر هم حتی میشود وقتی آن مردم، «مردمانِ تو» و نیروهایی که آنها را در کنار هم نگه میدارد، تو را از أعماق ریشهی روحت فریادزنان به درون خودش میکشد که «ما به تو نیاز داریم!».
اما این دقیقاً همان چیزی است که در مواقع بحران اتفاق میافتد. کنار کشیدن به منزلهی خیانت، و حتی خیانت به وطن و ملت، برداشت شده و میتواند احساسی شبیه به آن را ایجاد کند. هیچ کس نمیخواهد احساس کند که خائن است؛ به همین دلیل است که در چنین مواقعی، اعتراض و مخالفت بسیار نادر است.
