دریایی از مادران
نویسنده: آن آگوستین|مترجم: محیا احمدی دانش
چند سال پیش، وقتی داشتم دوران جدایی بسیار سختی را پشت سر میگذاشتم که در آخر به طلاق انجامید، رویایی دیدم. در اعماق اقیانوس بودم و خودم را در هیئت کودکی دیدم. اضطرابی درونم بالا گرفت و دست دراز کردم تا کودک را نجات دهم، اما او گفت: «من خوبم». بیدار شدم، در حالیکه در ژرفای وجودم احساس آرامش و صلح غریبی میکردم، به زندگی اعتماد زیادی داشتم و عمیقاً باور داشتم که عشق وجود دارد.
شاید اگر زندگی من در سالهای اولیه عمرم متفاوت از چیزی بود که واقعاً تجربه کردهام، مثلا در آن زمان در محیطی امن با کمترین آشفتگی یا فقدان رشد کرده بودم، داشتن چنین احساسی در وجودم قابلدرکتر بود. اما واقعیت این است که آغاز زندگی من اینگونه نبود. من در اولین سال زندگیام حداقل سه مادر داشتم – و شاید حتی بیشتر از سه تا، بسته به اینکه نقش مادری را چگونه تعریف کنیم.
اولین مادرم کارول بود که من را به دنیا آورد. کارول در رابطهای کوتاه با پدرم باردار شده بود. پدرم یک دانشجوی دوره پست دکتری و اصالتاً اهل هند بود و وقتی فهمید من در بطن مادرم وجود دارم، رابطهشان فوراً به پایان رسید. هنگامی که در اواخر دهه بیست زندگیام کارول را ملاقات کردم، داستان بارداریاش را برایم تعریف کرد. در بیست و سه سالگیاش این اتفاق افتاده بود و او بارداریاش را زیر پیراهنهای گشاد از چشم دیگران پنهان میکرده تا اینکه یک روز بعد از اتمام یکی از کلاسهایش من را به تنهایی و در اتاقش به دنیا آورده بود. او گفت وقتی مادرش به خانه آمده بود، گفته بود که به نظرش حال کارول خوب نیست و او، همچنان در تلاش برای پنهان کردن من، پاسخ داده بود که «فکر کنم آنفلوآنزا گرفتهام». اما چند لحظه بعد، با بلند شدن صدای گریه نوزاد از اتاق، دروغش برملا شده بود.
کارول احتمالاً به عواقب بارداریاش فکر نکرده بود، چه رسد به اینکه فرزندش پوست تیرهای داشته باشد. اما تصمیماتش سرنوشت من را در دوران ابتدای زندگیام تحت تأثیر قرار داد. من در سال 1966، یعنی یک سال قبل از زمانیکه قوانین یکپارچه منع ازدواج بین نژادی لغو شود، در کارولینای شمالی به دنیا آمدم. در آن زمان نه تنها روابط بین نژادی غیرقانونی بود، که از نظر اجتماعی نیز برای بسیاری افراد از جمله مادربزرگ مادریام قابل قبول نبود. او به محض اینکه من را دید گفت که «زیادی سیاه سوخته» هستم و همان روز من را به بیمارستان برد.
خودم را در آن بیمارستان تصور میکنم که نوزادی تنها بودم. مراقبت افراد غریبه متعددی را احساس میکنم که در آن روزهای اول زندگی به من رسیدگی میکردند؛ پرستارانی که به من غذا میدادند، پزشکانی که سعی میکردند اطمینان حاصل کنند که من علیرغم نداشتن مراقبتهای پیش از تولد سالم هستم، و دیگرانی که احتمالاً زمانهایی که گریه کردهام من را در آغوش گرفته و آرامم کردهاند.
سه روز پس از تولدم به مادری دیگر سپرده شدم، سرپرستی[1] که به مدت ده ماه مثل یک مادر از من مراقبت کرد. خاطرم هست اولین بار که نامش را شنیدم، بیست و چهار سال داشتم. مادرخواندهام (که در ادامه بیشتر دربارهاش خواهم گفت) داشت داستان زمانی را برایم تعریف میکرد که آمده بود من را با خودش ببرد. ما در هواپیما در راه خانه جدیدم بودهایم که من شروع کردم با جیغ و گریه یکی از احتمالاً معدود کلماتی را که بلد بودم ادا کردم: «نونا، نونا[2]». حتی هنوز هم با به یاد آوردن نامش چشمانم پر از اشک میشود… بدون هیچ خاطره واقعی از او، و نه حتی هیچ تصویر مبهمی از چهرهاش، بویش یا صدایش، حس میکنم که نونا دوستم داشته.
بعدها فهمیدم که نونا میخواسته که من را به فرزندی قبول کند، اما «خیلی پیر» بوده. او پنجاه و یک سال داشته، که یعنی از الان من جوانتر بوده. علاوه بر این متوجه شدم که در آستانه شش ماه دوم زندگیام نوع دیگری از مادر نیز من را زیر نظر داشته است. او یک مددکار اجتماعی بوده که از سوی دولت منصوب شده بوده. نژادپرستی و کنشهای آن دوران در خصوص فرزندپذیری، از جمله تلاشهای مرتبط با تطبیق نژادی[3]، پیدا کردن خانهای برای من را کار سختی کرده بوده. شاید مددکارم که میدانسته کودکی چون من با افزایش سنش شانس کمتری برای به فرزندی پذیرفته شدن خواهد داشت، نگران بوده که در سیستم گم شوم، و بنابراین از طریق آژانس فرزندخواندگی پیرل باک[4] در پیتزبورگ پنسیلوانیا برایم جایی پیدا کرده. خود پیرل باک هم علاوه بر اینکه یک مادرخوانده بود، به عنوان مدافع سرسخت حقوق فرزندخواندگانی با نیازهای ویژه، چند نژادی و بین المللی فعالیت میکرد.
بنابراین، در حدود یازده ماهگی، مادرخواندهام بتسی[5] را ملاقات کردم. او را «مامان»[6] صدا میکنم چون او در تمام طول زندگیام بزرگم کرد و مراقبم بود. مامان از بابت اینکه واقعا یک مادر باشد خیالش راحت نبود.
شاید این احساسش به خاطر این بود که او هم مثل من مادرش را خیلی زود از دست داده بود. مادرش وقتی او چهار سال داشت توسط یک راننده مست کشته شده بود. پس از این اتفاق مامان و خواهر و برادرهایش در ابتدا زیر نظر یک پرستار بچه و سپس با ازدواج مجدد پدرشان تحت سرپرستی نامادری قرار گرفتند. یک بار، وقتی حدود ده یا یازده سال داشتم، او به من گفت که نگران است به اندازه کافی خوب نباشد و شاید شخصی بهتر از او هم {برای این نقش}[7] وجود داشته باشد. مادرم علیرغم همه ناامنیهایی که حس میکرد، عمیقاً به من عشق ورزید. او بی اندازه از خلاقیت، جستجوها و ماجراجوییهای من حمایت میکرد و در حین گذراندن آزمونها و مشکلات فراوانم من را تشویق میکرد، و از همه این ها مهمتر، او با من ماند. درست تا لحظه مرگش که همین چند ماه پیش بود، من هیچگاه حتی یک بار هم تردید نکردم که او اگر میتوانست حتماً در کنارم بود. برای کسی که گذشتهای چون من داشته، هیچ کلمهای برای توضیح آنکه چنین بودن و ماندنی چه معنایی در خود دارد کافی نیست.
وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم که زندگیام همیشه حول مفهوم مادر و مادری کردن چرخیده؛ اینکه مادر داشتن، از دست دادن مادر، مورد توجه و مهر مادر قرار گرفتن و مادر بودن چه معنایی دارند. به عنوان یک تازه فارغالتحصیل مددکاری اجتماعی، خودم را در جایگاه درمانگر خانواده و کودک در یک درمانگاه محلی[8] به جا آوردم. آنجا، وقتی تعامل نیرومند دلبستگی ایمن، تروما، فقدان و بیتوجهی را تماشا میکردم، مادری کردن به وضوح پیش چشمانم و در میانه میدان بود.
نخستین باری را به یاد دارم که شنیدم مادری از این آرزویش میگفت که اگر میتوانست دلش میخواست دخترش را به جای دوری بفرستد، و نیز احساسم را به خاطر دارم وقتی که با مادری دیگر که واقعاً چنین اقدامی کرده بود کار میکردم. تماشای مادران متعددی را به یاد میآورم که با ناامیدی تمام تلاششان را میکردند که کودکانشان را از مرکز خدمات اجتماعی پس بگیرند و به یاد دارم آنهایی را که هرگز موفق به انجام این کار نشدند. خودم هم درست یک سال پس از ورودم به این حوزه مادر شدم و مانند تمام مادرهایی که میشناختم، من هم جنگیدم: عشق ورزیدن، تلاش برای عشق ورزیدن، شکست خوردن به شیوههای جهانشمول یا منحصر به فرد خودم، و برخاستن و عشق ورزیدنِ دوباره.
در سالهای اول کارم، انتقاداتی که همکارانم به سادگی به کسانی نسبت میدادند که سرنوشتشان شبیه من بود را میدیدم و از آنجا که از مواجه شدن با این نظرات در مورد خودم میترسیدم، این واقعیت را که به فرزندی پذیرفته شدهام پنهان میکردم، چه رسد به اینکه قبل از آن به سرپرستی موقت هم گرفته شدهام. حالا به یاد آوردن همه اینها ترکیبی از احساس قدردانی و خشم را در من بالا میآورد. هم قدردانم که رشته ما تأثیر این نوع از تروما و فقدان بر کودکی خردسال را آشکار کرده و هم با دیدن آنچه که درک نادرستی از ماجرا به نظر میرسد ناامید میشوم؛ این درک نادرست یک شرم بیهوده برای افرادی چون من به وجود آورده است. اینطور نیست که من درد را نبینم، اتفاقاً آن را میبینم. از دست دادن نونا و تمام فقدانهای دیگری که تجربه کردهام درون من با لطافت و غالباً به شکلی پنهان رخنه کردهاند، و زگاهی به طرزی قابل پیشبینی یا به شیوهای تکاندهنده و شگرف آشکار هم میشوند. اما با همه اینها، وقتی به تصاویر کودکیام نگاه میکنم، به نظرم نمیرسد که این چهره کودکی باشد که در هم شکسته است.
ممکن است اینطور باشد که احساس امنیت در وجود من به سادگی توسط یک مادر «نسبتاً خوب»[9]، آنچنان که وینیکات توضیح داده، شکل نگرفته باشد و در عوض از مادریِ «نسبتاً خوب»[10] نشأت گرفته باشد؛ انبوهی از مادرانی که کلاژی از مادری برای من ساختند و پازل چندقطعهای از «مراقبت قابل اعتماد[11]» و کافی برایم به وجود آوردند که بتوانم رویش حساب کنم.
به این هم فکر میکنم که شاید نوع متفاوتی از احساس امنیت وجود دارد که در شکافهای ناشی از نداشتن مادر به وجود میآید؛ اینکه بخشی از امنیتی که من در خود دارم اتفاقاً به دلیل تجربه همین فقدانهای اولیه است، نه اینکه در تضاد با آنها باشد. وقتی به گذشته مینگرم، میفهمم که در شرایط سقوط آزاد، حسی از حمایت شدن و مراقبت شدن در من به وجود آمده که لزوماً توسط یک شخص تأمین نمیشده بلکه از خود زندگی نشأت گرفته است.
ذکر این نکته مهم است که من به خوبی میدانم که سرنوشت من میتوانست خیلی متفاوت از این باشد، همانطور که برای بسیاری دیگر چنین بوده است. این آگاهی با شنیدن بازخوردهای مکرر دیگران به مادرم در من تقویت شد؛ آنها به او میگفتند که چقدر خوب است که او مرا به فرزندی پذیرفته، گویی او مرا نجات داده است. او در پاسخ به آنها همیشه میگفت که من برایش به مثابه هدیهای بودهام. با وجود این مخالفتی که او با دیگران میکرد، من سالهای سال با این احساس دست و پنجه نرم میکردم که گویی به او بدهکارم و هرگز نمیتوانم این بدهی را جبران کنم.
این اواخر، چیزی تغییر کرده است. احساس میکنم بدهیام جبران شده است. مطمئن نیستم چه چیزی عوض شده. اگرچه آن بار سنگین از روی دوشم برداشته شده، هدایای مادی همچنان درونم هستند. فراتر از پیوندهای رسمی، هنوز هم هر روز شیوه مادری کردن خودم و مورد مادریِ دیگران قرار گرفتنم را در حین کارم، در خانه، و در تعاملات روزمره ساده احساس میکنم. خودم را میبینم، غوطهور در دریایی از مادران، با تمام پیچیدگیهاییکه این موضوع با خود برایم به ارمغان میآورد.
[1] a foster parent
[2] “Nona, Nona”
[3] race-match
[4] the Pearl Buck Adoption Agency
[5] Betsy
[6] mom
[7] {} را مترجم اضافه کرده.
[8] a local community clinic
[9] a “good enough” mother
[10] “good enough” mothering
[11] “reliable holding”
