نامهای به نویسنده جوان
نوشته تامس آگدن
ترجمه دریا نویدی
نویسنده عزیز،
در پاسخ به نامه شما، میخواهم ایدههایی درباره نوشتن ارائه کنم که ممکن است به شما کمک کند چیزی مختص خودتان خلق کنید. این کار را با اندکی اضطراب انجام میدهم، زیرا نگرانم که آنچه میگویم را بهعنوان دستورالعملی برای شیوه نوشتن خود تلقی کنید، نه بازتابهایی از تجربه شخصیام در نوشتن.
آنچه بیش از هر چیز در تلاشهایم برای نوشتن برایم اهمیت داشته، آگاهی از این است که نمیتوانم مانند کسی دیگر بنویسم و هیچکس دیگری هم نمیتواند مانند من بنویسد. تلاش برای نوشتن مانند دیگران یعنی از بین بردن آنچه در تجربه من یکتاست: شیوه حرف زدنم، شیوه فکر کردنم، شیوه نوشتنم، و شیوه بودنم. دانستن این موضوع با اطمینان برای من بهعنوان یک نویسنده حیاتی بوده است.
نویسنده بودن یک کار نیمهوقت نیست. من همیشه به نوشتن فکر میکنم: هنگام دوش گرفتن، رانندگی به سمت محل کار، خوردن ناهار، انتظار در صف سینما، نشستن در هواپیما، و هنگام به خواب رفتن. لحظهای نیست، روز یا شب، که به نوعی به نوشتن فکر نکنم. نوشتن آنچه انجام میدهم نیست؛ بلکه آن چیزی است که هستم. نخستین سؤالی که بورخس پس از دوازده روز کمای عفونی پرسید این بود: «آیا هنوز میتوانم بنویسم؟» نویسنده بودن همان چیزی بود که بورخس را تعریف میکرد. در تلاشش برای اثبات اینکه هنوز میتواند بنویسد، بورخس خود را به چالشی کشید تا در ژانری بنویسد که قبلاً قادر به نوشتن در آن نبود: داستان کوتاه. او در این تلاش، نهتنها داستان کوتاه نوشت بلکه ژانر جدیدی از داستان کوتاه را ابداع کرد. او «پیر منار، نویسنده دن کیشوت» را نوشت، نخستین اثر از داستانهای شگفتانگیزش.
کامو اهمیت وفاداری روزانه به وظیفه نوشتن را چنین توصیف میکند: «آثار هنری نه در لحظات الهام، بلکه در وفاداری روزانه متولد میشوند.» ادامه دادن نوشتن در زمانی که احساس ناتوانی میکنید، عملی شجاعانه است. فیلیپ راث، هنگام مواجهه با انسداد نویسندگی، هفتهها در اتاق کارش میماند تا دوباره نبض نویسنده بودن خود را پیدا کند. فرانتس کافکا در دفتر خاطراتش نوشت: «[۱۱ مارس] چه زود زمان میگذرد؛ ده روز دیگر هم گذشت و من هیچ دستاوردی نداشتم. چیزی پیش نمیرود. گاهگاهی یک صفحه موفق میشود، اما نمیتوانم آن را ادامه دهم، روز بعد ناتوانم.» ویرجینیا وولف در دفتر خاطراتش نوشت: «و باید اتاق جیکوب را بنویسم؛ و نمیتوانم، و بهجای آن دلیل ناتوانیام را مینویسم—این دفتر خاطرات، یک محرم بیچهره مهربان.» آیریس مرداک نوشت: «آیا مینویسم؟ در سال گذشته تنها سه شعر و هیچ نثری ننوشتهام… اما در حال حاضر چیزی نمینویسم و حس نوشتن هم ندارم.» من روحم را در نوشتن میگذارم؛ نوشتن یک عمل جسورانه است که در آن جرأت میکنم لقمهای از سیب بردارم.
در ادامه، برخی دیگر از افکارم درباره نویسندگان و نوشتن که ممکن است برای شما بهعنوان یک نویسنده جوان ارزشمند باشد را به اختصار بیان میکنم:
- هر کسی که نوشتن را جدی بگیرد، یک نویسنده است.
- نویسنده کسی است که مینویسد، نه کسی که آثارش را منتشر میکند.
- یک نقاش جوان برای یادگیری نحوه نقاشی کردن استاد خود، نزد او آموزش نمیبیند؛ بلکه میآموزد چگونه خودش نقاشی کند.
- نویسنده مینویسد تا نویسنده بهتری شود.
- مقالات از هر نوع، از مقالات علمی گرفته تا بیانیههای سیاسی، هنرهایی خلاقانه هستند که سزاوار احترامی همپای دیگر ژانرهای نوشتناند.
- نوشتن جادویی نیست؛ هدیهای از موزها نیست. این یک عمل استقلالی است.
- هرچه نوشتن طبیعیتر به نظر برسد، تلاش و استعداد بیشتری در آن نهفته است.
متنی هیچگاه به پایان نمیرسد. تنها چیزی که پس از پیشنویسهای بسیار میتوانم درباره یک متن بگویم این است که در این لحظه به بهترین شکل ممکن است. هیچگاه از آنچه نوشتهام راضی نیستم. چیزی که منتشر کردهام را نمیخوانم، چون تمایلی ندارم ببینم نوشتهام چقدر ضعیف است. آلفونسو ریس، دوست بورخس، گفت: «او آنچه نوشته بود را منتشر میکرد تا عمرش را صرف اصلاح آن نکند: کتابی را منتشر میکنی تا پشت سر بگذاری، کتابی را منتشر میکنی تا فراموش کنی.»
من فلسفه را بهعنوان یک نویسنده میخوانم و دریافتهام که تمثیل ارباب و برده هگل یکی از مهمترین شیوههایی را که نوشتن مرا حمایت میکند، بیان میکند. در این تمثیل، برده همهچیز را برای ارباب انجام میدهد: غذایی که ارباب میخورد را میکارد، خانهای که ارباب در آن زندگی میکند را میسازد، لباسهایی که ارباب میپوشد را میبافد، و صندلیای که ارباب روی آن مینشیند را میسازد. ارباب هیچ کاری انجام نمیدهد. نتیجه این ترتیب این است که برده به آگاهی میرسد—ظرفیت برای خوداندیشی، توانایی صحبت با خودش، و توانایی بودن بهعنوان هم موضوع و هم مفعول، «من» و «خودم». ارباب هرگز به آگاهی نمیرسد. زیرا در حالی که برده خودش را در چیزهایی که میسازد منعکس میبیند (در محصولاتی که میکارد، در خانهای که میسازد، در پارچههایی که میبافد، در صندلیای که میسازد)، ارباب چیزی نمیسازد و در نتیجه چیزی برای منعکس کردن خود ندارد. به همین ترتیب، شعری که شاعر مینویسد، مقالهای که مقالهنویس مینویسد، رمانی که رماننویس مینویسد، آیینههایی هستند که نویسنده خودش را در آنها منعکس میبیند.
من بخش بزرگی از زندگیام را صرف نوشتن کردهام. این نه فقط بهلحاظ تعداد ساعاتی که صرف نوشتن کردهام، بلکه همچنین بهلحاظ شیوهای که هر تجربهای که زندگی کردهام، واقعی یا خیالی، بخشی از آنچه هستم بهعنوان یک نویسنده شده است، صدق میکند. من بهعنوان یک نویسنده میخوانم، بهعنوان یک نویسنده خواب میبینم، بهعنوان یک نویسنده فیلم میبینم، و بهعنوان یک نویسنده تدریس میکنم. من مجموعهای از تأثیراتی هستم که تجربههای زندگیام بر من گذاشتهاند، و این تأثیرات همان معدن سنگی هستند که شخصیتها، داستانها، مقالات، و اشعاری که مینویسم را از آن استخراج میکنم. این به آن معنا نیست که هنگام خواندن، تماشای فیلم، یا به خواب رفتن از تجربه فاصله میگیرم. درست برعکس. تجربههای خواندن، خواب دیدن، تماشای فیلم، کار کردن در حرفهام، صحبت با مادرم، همسرم، فرزندانم، نوههایم، و صندوقدار فروشگاه همگی وقتی از منظر یک نویسنده آنها را تجربه میکنم، بهگونهای آنیتر و عمیقتر میشوند.
هنگام خواندن، به ساختار و طول جملات، ویژگیهای صدای راوی و شخصیتها، نحوه استفاده از استعاره، شیوه استفاده از روایت اول شخص و سوم شخص، و موسیقی موجود در شعر و نثر خوب توجه دارم. در حین خواندن یک رمان، متن را در ذهنم بازنگری میکنم همانگونه که پیشنویسی از نوشتار خودم را بازنگری میکنم: جملات را بازنویسی میکنم، صدای روایت را تغییر میدهم، و بررسی میکنم که آیا یک استعاره مؤثر است یا نه. نویسندگان کتابهایی که خواندهام، مهمترین معلمان نوشتن من بودهاند.
من ارتباطم با نوشتن را هنگام کار در حرفهام حفظ میکنم. همیشه در حال نوشتن از تجربهای هستم که در حال زندگی کردن آن هستم، نه درباره آن. بدون این فرصت برای بیان افکار و احساساتم در نوشتن، گمان میکنم علاقهام را به حرفهام از دست میدادم و شاید حتی از صرف وقت برای آن دلگیر میشدم. یاد گرفتهام که میتوان بهعنوان نویسنده به تجربهها واکنش نشان داد، با تبدیل آنها به یک جزئیات، استعاره، یک اشاره زیرلبی، یا یک چرخش در طرح داستانی که در حال نوشتنش هستم.
همه ما نویسندهایم. هر روز مقدار زیادی مینویسیم: ایمیلها، پیامکها، کارتهای تبریک، یادداشتهای یادآوری برای خودمان. برای بهتر شدن در نوشتن، همه نوشتههایم را جدی میگیرم، حتی انواع نوشتاری که ظاهراً پیش پا افتادهاند. این موضوع در شعر ویلیام کارلوس ویلیامز، «فقط برای گفتن» به بهترین شکل نشان داده شده است:
من خوردم
آلوهایی را
که در
یخچال بودند
و احتمالاً
برای صبحانه
نگه داشته بودی
مرا ببخش
بسیار خوشمزه بودند
چنان شیرین
و چنان سرد
من سعی میکنم به یاد داشته باشم که چگونه شعر ویلیامز، و بسیاری اشعار دیگر شبیه به آن، امور عادی را به هنر تبدیل میکنند. شرح نوشتاری از تجربه شخصی همیشه هنر نیست. هنر چیزی است که ما در فرآیند نوشتن با تجربه خود انجام میدهیم.
امروز این امکان خلق هنر در قالب پاسخ دادن به ایمیلی از همسرم که از من پرسیده بود چه زمانی کارم تمام میشود، ارائه شد؛ یا در یادداشتی از یکی از اعضای سمینار که نوشته بود بیمار است و امروز در سمینار شرکت نخواهد کرد؛ یا در داستان کوتاهی که نوه هشتسالهام برایم فرستاده بود؛ یا در رد درخواست تأییدیهای برای یک کتاب؛ یا حتی در ایدهای برای یک داستان کوتاه که هنگام انتظار در صف اداره پست روی یک تکه کاغذ کهنه در کیفم یادداشت کردم—که همیشه برای چنین مواقعی همراه دارم.
در هر یک از این موارد، تلاش کردم خوب بنویسم، عباراتی و جملاتی بنویسم که زنده باشند، جملاتی عاری از کلیشه، جملاتی که شاید کمی طنز یا کنایه و اندکی موسیقی داشته باشند. نوشتن حتی چند کلمه که صادقانه، شخصی، و اندیشمندانه به نظر برسند، رضایتبخش است. یک یادداشت تخیلی هدیهای ارزشمند است چه آن را بدهی و چه دریافت کنی.
لحظهای روی شیوهای که بهعنوان یک نویسنده میخوانم، تمرکز میکنم. شگفتزدهام از اینکه چگونه نویسندگان در نوشتار خود تأثیراتی خلق میکنند که فراتر از معنای نمادین کلمات است. میبینم که معنای جملات کمتر در ارزش نمادین کلمات نهفته است و بیشتر در شیوههای اسرارآمیزی که آنها بر من تأثیر میگذارند.
هنگام خواندن از خودم میپرسم: او چگونه این کار را انجام داده است؟ چگونه ویلیام ماکسول در So Long, See You Tomorrow توانسته است بخشی از کتاب را از دیدگاه یک سگ روایت کند: «برگها شروع به ریزش کردند و سگ میتوانست ستارگان را ببیند که در نوک درختان میدرخشند.» برای سگ، ستارگان از میان نوک درختان نمیدرخشند؛ آنها در نوک درختان هستند.
و سگ شاهد تغییری است که در پسرکی که او را دوست دارد رخ میدهد، پسری که او میداند همهچیزش را از دست داده است—خانهاش، اسبش، بوی روز شستوشو، کتابهایش، لباسهای کارش، و بسیاری چیزهای دیگر. «همه اینها را بگیر و ببین با او چه کردهای»، سگ میاندیشد.
جملهای از داستان کوتاه “The Wide Net” اثر اودورا ولتی وجود دارد که بارها و بارها به آن بازمیگردم. در این جمله طولانی، بروسی، پسربچهای ششساله از جامعه سیاهپوستان در میسیسیپی در سهماهه اول قرن بیستم، برادر بزرگترش گریدی را تماشا میکند که در حال شمردن واگنهای یک قطار باری است که از دور عبور میکند:
«مثل یک رژه جشنوارهای کوچک به نظر میرسید، که با کندی ناآگاهی یا رویایی، از فاصلهای به فاصله دیگر حرکت میکرد، واگنهای کوچک صورتی و خاکستری مثل جعبههای اسرارآمیز بودند، گریدی واگنها را در دلش میشمرد، گویی که میتوانست هر یک را بهوضوح ببیند، و بروسی لبهای او را تماشا میکرد، آرام و محتاط، همانطور که به یک پرنده در حال نوشیدن آب نگاه میکرد.»
این جمله از مجموعهای از ده عبارت توصیفی تشکیل شده است که مانند واگنهای یک قطار باری به جلو حرکت میکنند. در بخش اول این جمله، سرعت قطار باری به کندی «ناآگاهی یا رویایی» تشبیه شده است. کلمات «ناآگاهی» و «رویا» در ترکیبشان تأثیری عمیق دارند، چرا که همزمان خلأ کامل و تمام امکانات ممکن را در ذهن تداعی میکنند.
راوی در حال اشاره به ویژگی منحصربهفرد مردم جنوب آمریکا است: تقریباً همه چیز درباره جنوبیها بهنظر میرسد که با آرامشی رخوتآمیز حرکت میکند، از جمله ناآگاهیها و رؤیاهایشان. ولتی یک بار اظهار داشت که بهخاطر جنوبی بودن، نیازی ندارد چیزی را از خود بسازد یا اختراع کند.
جمله در دو عبارت پایانی خود که نحوه نگاه کردن بروسی به برادر بزرگترش هنگام شمردن را توصیف میکند، به اوج میرسد: «آرام و محتاط، همانطور که به یک پرنده در حال نوشیدن آب نگاه میکرد.» چگونه میتوان بهتر از این، نحوه نگاه کردن این برادر کوچک به حرکت لبهای برادر بزرگترش را هنگام شمردن واگنها توصیف کرد؟
موسیقی این کلمات لطیف است و از ترکیب دو صدای نرم ش («آرام» و «محتاط») و سپس همصدایی سه و نرم در «همانطور که به یک پرنده نگاه میکرد» ناشی میشود. این همصداییها تقریباً بهطور قطع برنامهریزی نشده بودند. آنها در دستان نویسندهای که خوب مینویسد، «خودبهخود اتفاق میافتند.»
در جملهای نسبتاً کوتاه از پاتریک وایت در کتاب ماندالای صلب، راوی احساسی را که والدور هنگام شنیدن گفتوگوی مادر و برادر کوچکش تجربه میکند، توصیف میکند:
«در همین زمان بود که والدور تصمیم گرفت هر عضو خانوادهاش ناامیدکننده اما اجتنابناپذیر است.»
پیوند واژههای “ناامیدکننده” و “اجتنابناپذیر” حقیقتی درباره خانوادهها را آشکار میکند: خانوادهها ناامیدکنندهاند به این معنا که هرگز آنچه ما میخواهیم نیستند؛ در واقع، در همه جهات شکست میخورند. با این حال، خانواده حس اجتنابناپذیری و گریزناپذیری را القا میکند.
«وقتی کسی بهعنوان نویسنده به بلوغ میرسد، بهتدریج به این درک زمینهای میرسد که نوشتههایش بخشی از یک کلیت هستند که هیچ فردی نمیتواند آن را به خود اختصاص دهد.»
من در پشت جلد داخلی هر رمان، مجموعه داستان کوتاه، یا مجموعه شعری که میخوانم، یادداشتها و شماره صفحات را مینویسم. احساس میکنم اگر این یادداشتها را درباره انتخاب یک کلمه خاص، ظرافت یک استعاره، تغییر در صدای یک شخصیت، یا جملهای بلند که با زیبایی یک پروانه که بالهایش را میگشاید، حرکت میکند، ننویسم، انگار کتاب را نخواندهام. باید اضافه کنم که هرگز به این یادداشتها برنمیگردم، احتمالاً به این دلیل که دیگر آن خواننده یا نویسندهای نیستم که آن کتاب را خوانده است.
تی. اس. الیوت در شش کلمه جمله شگفتانگیزی را خلاصه کرده است: «شاعران نابالغ تقلید میکنند، شاعران بالغ میدزدند.» گفتن اینکه شاعران نابالغ تقلید میکنند، به معنای بیاعتنایی به شاعران جوان نیست، زیرا همه ما بهعنوان نویسندگان نابالغ شروع میکنیم و بخشی از مسیر نوشتن را با تقلید از صدای نویسندگانی که الهامبخش ما بودهاند طی میکنیم. در نابالغی خود، من با تقلید از ملویل در موبیدیک مینوشتم که برای پسری شانزدهساله بار سنگینی بود.
به نظر من، «دزدیهای» شاعران بالغ، شامل خطوطی از اشعار دیگر شاعران است که کلمهبهکلمه در اشعار خود جای میدهند (کاری که الیوت به آن اعتقاد داشت). اما مهمتر از آن، با بلوغ در نویسندگی، فرد به درک زمینهای میرسد که نوشتههایش بخشی از یک کلیت هستند که هیچ فردی نمیتواند مالکیت آن را ادعا کند.
تجربههای بیشماری در خواندن، از دوران ابتدایی تا به امروز، باعث شدهاند که به این واقعیت پی ببرم: کلماتی که بر صفحه نوشته شدهاند، تمام آن چیزی هستند که وجود دارد. چیزی پشت یا زیر آنها نیست. خواندن بهعنوان نویسنده، یعنی نگاه کردن به کلمات، گوش دادن به صدای آنها، و دیدن نحوه همکاری آنها برای خلق اثراتی شگفتانگیز. این است هنر و فن نویسندگی.
من همیشه در حال نوشتن هستم. در فاصله میان تکمیل یک نوشته و آغاز نوشتهای دیگر، من فردی هستم که برای نوشتن آماده میشود. وقتی ایدهای به ذهنم خطور میکند، حس میکنم که بهنوعی این ایده همیشه با من بوده و تنها اکنون راهی برای اندیشیدن به آن و احتمالاً نوشتنش یافتهام. یکی از دوستانم که هنرمند است، وقتی نقاشی جدیدی را به من نشان میدهد، میگوید: «۷۵ سال طول کشیده تا این نقاشی را بکشم.»
از زمانی که نوجوان بودم، شیفته این بودم که کلمات چگونه عمل میکنند، چگونه معنا را منتقل میکنند، چگونه معنا را میآفرینند، و چگونه میتوان معنا را از آنها زدود. در دوران دبیرستان، بعد از شام، شروع کردم به تکرار نام پارچهای که روی میز مقابلم قرار داشت. تصمیم گرفتم ببینم اگر کلمه «دستمال سفره» را مدام تکرار کنم، چه اتفاقی میافتد. پس از پانزده یا بیست بار تکرار، نام این شیء به صدایی تبدیل شد که دیگر یک کلمه نبود. آن شیء دیگر نامی نداشت، فقط صدایی داشت که میتوانست با هر صدای دیگری جایگزین شود، زیرا هیچ چیز ذاتیای در آن نبود که آن را به شیء مرتبط کند. ترسیدم که تمام نامهایی که برای اشیاء داشتم به صدایی تقلیل یابند که به خاطر سپردن آن ناممکن باشد. اگر چنین اتفاقی میافتاد، عقل خود را از دست میدادم و دیگر قادر به سخن گفتن یا حتی فکر کردن نبودم. این تجربه یکی از رازهای تاریک زبان را برایم آشکار کرد: قدرت آن در آفریدن من و جهانی که در آن زندگی میکنم، و قدرت آن در زدودن معنا از آن جهان.
من قصد دارم جنبههایی از روشی که برای نوشتن داستان و ناداستان به کار میبرم را شرح دهم، نه بهعنوان توصیهای برای اینکه شما چگونه باید بنویسید، بلکه بهعنوان توصیفی از شیوه نوشتن خودم. سعی میکنم ساعاتی از هفته را بدون مزاحمت بیرونی برای نوشتن اختصاص دهم، اما این همیشه ممکن نیست، بهویژه زمانی که فرزندانم کوچک بودند. وقتی زمانی برای اختصاص دادن به نوشتن وجود ندارد، از لحظات کوتاه استفاده میکنم و در طول روز یا شب دقایقی را برای نوشتن غنیمت میشمارم. برای مثال، هنگام خواندن قصه قبل از خواب توسط همسرم برای فرزندانمان، در زمانهای انتظار برای سوار شدن به قطار یا هواپیما، یا در دقایقی که منتظر مشتری یا همکارم هستم که دیر به جلسه میرسد، مینویسم.
از خواندن آثار دیگران در موضوعی که درباره آن مینویسم، پرهیز میکنم. دریافتهام که اگر آنچه دیگران درباره موضوع نوشتهاند را بخوانم، تمایل دارم یا با آنها بحث کنم (که برای من یا خواننده جذاب نیست) یا تسلیم آنها شوم با این احساس که ایدههایم پیشتر نوشته شدهاند و دیگر نیازی به نوشتن دوباره نیست. در این احساس تنها نیستم. وینیکات (۱۹۴۵) بهزیبایی در جملات آغازین یکی از مقالههایش بیان میکند:
«من ابتدا یک مرور تاریخی ارائه نخواهم داد و توسعه ایدههایم از نظریات دیگران را نشان نخواهم داد، زیرا ذهن من اینگونه کار نمیکند. آنچه اتفاق میافتد این است که این و آن را از اینجا و آنجا جمعآوری میکنم، بر تجربه بالینی تمرکز میکنم، نظریات خودم را شکل میدهم و سپس، در نهایت، به اینکه از کجا چه چیزی را دزدیدهام علاقهمند میشوم. شاید این روش بهاندازه هر روش دیگری خوب باشد.»
رها کردن خودم از راه در هنگام نوشتن—خودداری از بیشازحد انتقادی بودن نسبت به آنچه مینویسم—هم ضروری و هم دشوار است. نقدهایی که بر آثارم نوشته میشوند، برای من چندان آموزنده نیستند. دیگر نقدهای کتابهایم را نمیخوانم، زیرا در دهههایی که این کار را میکردم، منتقد بهعنوان صدایی در ذهنم باقی میماند که مرا ترغیب میکرد به شیوهای بنویسم که او یا او از من انتظار داشت. این مسئله چه نقد ستایشآمیز بود و چه مخرب، تأثیری مشابه داشت. همچنین با کسی درباره آنچه مینویسم صحبت نمیکنم، زیرا در آنجا نیز یک واکنش پرشور یا انتقادی بهعنوان تعصبی که روند نوشتن مرا مختل میکند باقی میماند. پل کله نوشته است که زمانی که جوان بود، استودیویش پر از هنرمندانی بود که بیش از همه تحسینشان میکرد، اما با گذشت زمان، این اتاق خالی شد تا سرانجام تنها او بود که در هنگام نقاشی کردن حضور داشت.
دریافتهام که یکی از قابلاعتمادترین روشها برای بهبود یک اثر نوشتاری، حذف متن است: حذف هر کلمه اضافی، عبارت اضافی، جمله اضافی، استعاره اضافی، یا شخصیت اضافی که حضورش برای حرکت داستان یا مقاله ضروری نیست. اینجا یاد تعریف تام استاپارد از شعر میافتم: «فشردهسازی همزمان زبان و گسترش معنا.»
آموختهام که اغلب اوقات نوشتن به نظر «بیثمر» میآید، زیرا نمیتواند سازمانی از جملات ایجاد کند که ساختاری برای تفکر یا روایت داستان فراهم کند. اما بارها و بارها متوجه شدهام که نوشتن باید «بیثمر»—بدون شکل یا جهت—باشد تا بخشی از یک ساختار بزرگتر و معنادارتر شود. روشهای پیشین من برای انتقال معنا باید به روشهای جدیدی جایگزین شوند، اگر قرار است نوشتن برایم تازه و خلاقانه احساس شود.
اگر به دنبال یک ایده یا پیچش روایی بروم، از دستم میگریزد. اما اگر آرام باشم و فقط بنویسم، ممکن است خودش به سراغم بیاید. میتوانم پاسخی به آنچه گفتم تصور کنم: «این به تو میآید چون نویسندهای باتجربه هستی و من نه. من تازهکاری هستم که در پیشاتاق نوشتن گیر کردهام.» پاسخ من این خواهد بود: «مانند هر چیز دیگری که انجام میدهیم—رانندگی، پخت سوفله، یا بازی تنیس—برای انجام این کارها بهخوبی، به تمرین زیادی نیاز است. و حتی پس از تمرین فراوان، زمان و صبر لازم است، و هیچ تضمینی وجود ندارد که نتیجه دقیقاً همان چیزی شود که میخواهید.» من مقالهها، داستانهای کوتاه، و رمانهایی را که روی شاخه خشکیدهاند، کنار گذاشتهام. این شروعهای ناموفق ممکن است هرگز بخشی از آثار بعدی من نشوند، اما همه آنها به بهتر شدن من بهعنوان یک نویسنده کمک کردهاند.
هنگام نوشتن، آنقدر ادامه میدهم تا صدای جملات خوب را بشنوم. در دبیرستان، آثار ملویل و شکسپیر را خواندم. نوشتار آنها «خوب» بود، چون به من گفته شده بود که خوب است. هنوز گوشم برای نوشتار خوب تربیت نشده بود. برای اولین بار توانستم صدای جملات خوب را—جملاتی که به شیوه خاص خود معنا دارند—در یک دوره نوشتن سال اول کالج بشنوم. در میانه ترم، استاد پاراگرافی را که یکی از دانشجویان در پاسخ به پرسشی با موضوع «توصیف موقعیتی که در آن حس خوبی داشتید» نوشته بود، خواند. دانشجو قدم زدن از پلههای جلویی خانه، راه رفتن در پیادهرو، و سلام کردن به سگی که از کنار آن عبور میکرد را توصیف کرده بود. جزئیات سلام کردن به سگ مرا تحتتأثیر قرار داد. برای اولین بار توانستم صدای نوشتار خوب را بشنوم.
تفاوت میان داستان و ناداستان را خیالی میدانم. تمام خودزندگینامهها داستان هستند و تمام داستانها خودزندگینامه. داستان جعل واقعیت نیست؛ بلکه مطمئنترین وسیله برای بیان حقیقت عاطفی یک تجربه است. نوشتن گفتوگو یکی از بارورترین روشها برای انتقال شخصیت یک کاراکتر در یک لحظه خاص از داستان است. بهعنوان راوی میتوانم بگویم که کاراکتر کمرو، طعنهآمیز، یا خودبزرگبین است، اما این ویژگیها با صدایی که کاراکتر با آن صحبت میکند، بهتر منتقل میشوند.
در نوشتن درباره هر تجربهای، تلاش میکنم توصیف کنم، نه توضیح، زیرا برای چیزی بهپیچیدگی و رازآلودگی احساسات و رفتارهای انسانی توضیحی ندارم. زندگی قابلفهم نیست؛ حتی باورپذیر هم نیست. وقتی مینویسیم، زندگی را ثبت نمیکنیم؛ بلکه زندگی را خلق میکنیم.
***توماس اوگدن یک روانتحلیلگر، معلم و نویسنده داستانهای تخیلی است. او سه رمان با عناوین بخشهای جاافتاده (The Parts Left Out), دستان جاذبه و شانس (The Hands of Gravity and Chance), و این کافی خواهد بود (This Will Do) منتشر کرده و همچنین مجموعه داستان کوتاه در دست انتشار با عنوان عمه بردی و داستانهای دیگر (Aunt Birdie and Other Stories) دارد. کتابهای او در حوزه روانتحلیلگری به بیش از ۲۵ زبان ترجمه شدهاند.
