Skip links

جایی برای من، جای ناپذیر، جا نشدنی، حجیم اما ناپیدا

جایی برای من، جای ناپذیر، جا نشدنی، حجیم اما ناپیدا

نویسنده: جیمی استیل | مترجم: غزل صفری

وارد دفتر شدم و روی صندلی نشستم. من توسط افرادی معتمد، از جمله سوپروایز خودم، به او به عنوان تحلیلگر کارآموز معرفی شده بودم. با وجود این که همچنان با درمانگرم، که الان از راه دور است، کار می‌کردم، برای شروع تحلیلم احساس دلهره می‌کردم. او یکی از معدود تحلیلگرانی است که به‌ نظر می‌رسد همه به او، هم در زمینه‌ی نظم و هم دانش تئوری، احترام می‌گذارند. وقتی نشستم، درحالی برای شروع جلسه‌مان نگران بودم، او در حالت مایل روبروی من و مبل کنار او و در مقابل من بود. من سعی می‌کردم که به او نگاه کنم اما در نهایت نگاهم روی مبل خیره ماند. درست است، مبل: ابژه‌ی تحلیلیِ افسانه‌ای. خیلی زیبا بود و ترس در مرکز وجودم می‌چرخید. پایه‌های چوبی زیبا و باریک داشت، انقدر باریک که می‌توانستند پاشنه‌های کفش پاشنه بلند باشند. یک کوسن مخملی بسیار دوست داشتنی روی آن بود، صاف و مدرن. حتی نمی‌توانستم فکر نشستن روی آن را بکنم، چه برسد به دراز کشیدن. افکار من اینگونه بودند: می‌تواند من را نگه دارد؟ زیر فشار وزن من می‌شکند؟ من می‌توانم وقتی بدون بالشتک سرم به پشت دراز کشیده‌ام نفس بکشم؟ وقتی وزنم را روی آن بندازم مرتعش می‌شود؟ در مورد من چه فکری می‌کند وقتی که در آخر جلسه نتوانم از نشیمنگاه کوتاه بلند شوم و سخت تلاش کنم که پاهای کوچکم را زیرم بیارم تا دوباره سر پا بایستم؟

II.

نمی‌دانم دفعه‌ی اول چند سالم بود. دبیرستان؟ احتمالاً راهنمایی. در واقع، سال‌های ملاقات‌ها خیلی برایم واضح نیست. یک بار بود که با ناراحتی گوشه‌ای نشسته بودم و اصرار داشتم که فقط برای حمایت از مادرم آنجا هستم. این برای من نبود. یک بار دیگر با افتخار(هیجان زده! سرخوش!) به همه گفتم که یک دسر شکلاتی کم کالری یاد گرفته‌ام، فقط باید پودر ژلاتین شکلاتی بدون شکر را با یک بسته خامه‌ی فرم گرفته‌ی سبک مخلوط کنی. به آنها در مورد میگرنی که به‌خاطر شکر صنعتی به سراغم می‌آمد چیزی نگفتم. چون که چرا باید چنین پیروزی‌ای را خراب می‌کردم! وقتی مسئولان جلسه ما را بی‌تعارف روی ترازو می‌بردند، صفی از زنان و دختران و گهگاهی مرد، یکی یکی رو به جلو حرکت می‌کردند. تقریباً حس هدایت کردن گاوها به کشتارگاه را داشت. تکرار احساسات شدید برتری و خودستایی وقتی که ترازو عدد کمتری را نشان می‌داد (این هفته یک همبرگر خوردم و همچان سه پوند کم کردم. هه.) و ناامیدی و کلافگی وقتی، به ناچار، عدد ترازو بالاتر می‌رفت یا ثابت می‌ماند، با وجود گرسنگی دادن بی وقفه و سیستماتیک به خودم. اندازه‌ی بدنم تنها معیاری بود که دنیای احساسی من حول آن می‌چرخید.

III.

بیمار یک زنی بود که چند سالی تحت درمان بوده‌است و تغییرات اساسی‌ای در زندگی‌ و تجربه‌ی شخصی‌اش رخ داده بود، بجز موردی که او را برای اولین بار به سمت درمان برده بود، چاق بودنش. او حس می‌کرد چاقی‌اش مانند یک بار اضافی است که او تا زمان مرگ، بدون هیچ امیدی برای بهبود با خود حمل خواهد کرد. زمانی که من وارد ماجرا شدم، تحلیلگر او هیچ امیدی برای نداشت، و این دلیل اصلی مشورت با من بود. موقعیت بسیار فوق‌العاده‌ای بود و من را بار دیگر با این واقعیت که وقتی صحبت از بعضی نوع تحلیل می‌شود، مشاور بودن واقعا لذت‌بخش‌تر از تحلیلگر بودن است، شگفت‌زده کرد. به‌عنوان یک مشاور، من از تجربه‌ی این ‌که خودم شخصاً توسط بیمار زیر و رو بشوم، معاف هستم، یک واقعیتی که احساس می‌کنم در کار کردن به عنوان یک درمانگر از این نقطه نظر خیلی مهم است و باید درک شود… در مورد بیماری که الان اشاره کردم، که درمان او را دنبال می‌کردم، تجزیه و تحلیل به خاطر “شکست” تحلیلگر در اشاره به وزن بیمار، در حالی که خودش هم به آن اشاره نمی‌کرد، انجام شد. بیمار اصرار داشت: “تو باید بدانی که وقتی من در مورد هر چیز دیگری حرف می‌زنم تا وقتی که هنوز چاق هستم، این فقط منِ خوب است که حرف می‌زند در حالی که من دارم به خودم آسیب می‌زنم و تو حتی برایت مهم نیست.” در واقع، همانطور که می‌توانید تصور کنید، تحلیلگر بسیار زیاد به این موضوع اهمیت می‌داد. این یک نشانه‌ی بزرگ بود برای این که یک چیزی هنوز باید “درمان” شود و این که حرف زدن کمکی نکرده است. پس، تحلیلگر (به‌خودی خود) تصمیم گرفت که دیگر به آن موضوع اشاره‌ای نکند چون از نتیجه نگرفتن خسته شده بود. (به قول معروف صبرش لبریز شده بود) و امیدوار بود که بیمار خودش این مسئله را مطرح کند.[1]

من در اولین سال کارآموزی‌ام با این نمونه مواجه شدم. وقتی سعی کردم که “انگ اجتماعی چاقی” را در موردِ مطالعاتی‌ مطرح کنم، سکوت بر دانشجویان و اساتید کلاس حکمفرما شد. بالاخره سکوت توسط دانشجویی که سوالی تئوری در مورد مقاله مطرح کرد، شکسته شد، که به سرعت توسط استاد مورد استقبال قرار گرفت. بار دیگر کلاس را قبل از این که تمام شود ترک کردم. با وجود این که حرف زدم، خیلی بزرگ بودم و نادیده گرفته شدم. اگر این حرف‌ها در مورد بدن‌های چاق در درس‌های من و در ادبیات وجود دارند، من چطور باید در آن جامعه فضایی پیدا کنم و در میان آن خودم را جا کنم؟ با وجود این که آموزش‌هایمان آنلاین هستند – و به همین خاطر در آرامش روی مبلمان راحت برای انسان‌های چاق می‌نشینم –از ملاقات‌های حضوری وحشت دارم چون مطمئن نیستم در آنجا صندلی متناسب وجود داشته باشد، هم از نظر کمیت و هم کیفیت. حتی بیشتر از آن از قضاوت شدن در سکوت وحشت دارم، سکوتی که در اطراف بدنم حکمفرما می‌شود، مثل سکوت کارآموز برومبرگ.

IV.

من اخیراً به شجره نامه علاقه‌مند شده‌ام. می‌دانم که مادرِ مادربزرگم با خانواده‌اش از مرکز ایتالیا مهاجرت کرده بودند، ولی دیگر چیز زیادی درمورد اصالت خانوادگی‌ام نمی‌دانم. از مادربزرگم پرسیدم که آیا مدارک خانوادگی‌ای دارد که بتوانم برای این منظور از او قرض بگیرم. او به من گفت که در واقع یک سری مدارکی دارد که یکی از پسرعموهایش سال‌ها پیش گردآوری کرده و برای او فرستاده. وقتی صفحات را ورق می‌زدم، از این که هیچوقت در مورد این مدارک چیزی نشنیده بودم شگفت زده شده بودم. صفحه‌ای را ورق زدم و مات و مبهوت نشستم. وقتی که تصور سه زن خندانِ چاق را دیدم، گریه‌ام گرفت. این‌ها نیاکان من بودند! این زنان چاق که کنار یکدیگر نشسته بودند، خانواده، جامعه، با بدن‌هایی مثل بدن من: همان بدنی که وقتی کودک بودم به جلسات بازبینی وزن برده می‌شد. همزمان اشک شوق و اندوهی عمیق را تجربه کردم. چطور می‌تواند این بدن من، مشابه بدن گذشتگان، برای خانواده‌ی خودم آنقدر مایه‌ی شرمساری باشد؟ چطور بدن من به‌عنوان یک پژواک از خانواده‌ی من، می‌تواند در جایی که از آن آمده جایی نداشته باشد؟

V.

نمی‌توانستم به سوال اول فکر نکنم: می‌تواند من را نگه دارد؟ آیا جا می‌شوم؟ تلاش بی‌وقفه‌ی من برای پیدا کردن برنامه‌ی آموزشی تحلیلی، و به طور خاص تحلیلگر آموزشی، خیلی طولانی شده بود، گشتن در سه آموزشگاه و تقریبا یک دهه. این سوال درباره تناسب و گنجایش در مرکز آن جستجو قرار داشته است. من در وهله‌ی اول بخاطر مواجهه با نظریه روانکاوی، در حالی که در یک مسیر کاملا متفاوت قرار داشتم، یک درمانگر شدم. با این حال تجربیات من در زمینه‌ی آموزش و جامعه‌ی تحلیلگران دائما اینگونه بوده که من خودم را در تضاد با بقیه حس می‌کردم. از من پرسیده شد که چرا اصلا در آموزش شرکت می‌کنم وقتی که این‌قدر با روانکاوی خصومت دارم. در آن لحظه متوجه شدم که به مدت تقریبا دو سال، اصلا مقصود من را متوجه نشده‌اند، جواب دادم: من روانکاوی را آن‌قدر دوست دارم که می‌خواهم بهتر شود. برای بهتر شدن لازم است که آسیبی که وارد شده و در آن همدستی داشته را بشناسیم. برایم سوال است، آیا، مثل گلدیلاکس، جایی هستم که به آن تعلق ندارم؟ سوال را بدون پاسخ رها کردم: آیا روانکاوی می‌تواند برای من جایی باز کند؟ آیا جایی برای من هم هست؟

[1] برومبرگ، پ.م. (1994). صحبت کن تا بتوانم شما را بشنوم: برخی تأملات در مورد جدایی، واقعیت، و گوش دادن روانکاوانه. گفتگوهای روانکاوی، 4، 523-525.

This website uses cookies to improve your web experience.