اگر فقط می توانستم از دیوارها بالا بروم
دغدغه بالینی | مترجم: غزل صفری
متنی که در ادامه میخوانید، تفسیری از یک جلسهی روانکاوی است. ملاحظات تحلیلگران با فونت جداگانه نوشته شدهاند.
من مادر افتضاحی هستم؟ بعضی وقتها به دخترم اهمیت نمیدهم. یک بار دیدم که از تخت پایین افتاد. من فقط نگاهش کردم. میدانستم که این اتفاق میافتد و جلویش را نگرفتم. او گریه کرد و گریه کرد. او تمام دار و ندار من است، این را میدانم. اگر از دستش بدهم خودم را میکشم. عاشق این هستم که او هر کاری را فقط انجام میدهد. او فراتر از محدودیتها عمل میکند. خیلی سریع میدود و اهمیت نمیدهد اگر زمین بخورد.
من حتی نمیتوانم کلمهی “درست” را بگویم. تو خیلی با من گرم هستی. از کجا بدانم که این فقط راهی برای پول بیشتر درآوردن نیست؟
در خانه، فرقی ندارد چقدر دیوارهایت بلند باشند، چقدر شیشه و سیم خاردار روی آنها بگذاری، چند تا نگهبان استخدام کنی، چقدر سگهایت وحشی باشند، تو هر وقت که به رخت خواب میروی به این فکر میکنی که آیا قرار است در خواب کشته شوی با نه. و الان، هیچکس نمیخواهد دیگری را ناراحت کند. تو چیزهای خوبی میگویی، هیچکس دردسر نمیخواهد. اما هیچ چیز درست بهنظر نمیرسد.
پسرها دقیقاً همان کاری که من میخواهم انجام میدهند. آنها واقعی نیستند. نمیتوانند نه بگویند. آنها حیوان هستند، نه انسان. به هر حال من دارم با تو چه کار میکنم؟ من حرفی برای گفتن ندارم. تو من را رد خواهی کرد. این زن بیچاره است. من میخواهم که تو فکر کنی من بیچاره هستم. اما تو قول دادی که من را ول نکنی. برای همین گیر افتادی. تو نمیتوانی تکان بخوری.
این مثل سریال وراثت[1] است. هیچ شوالیهای با زرهی درخشان وجود ندارد. همه، لجنها را برای پیدا کردن چاقویی حفر میکنند. این را از یکی شنیدم و فکر کردم که او تو هستی. میدانم که نیستی. اما به هر حال اینطور فکر کردم. تو اینطور نیستی. این مثل مِرداک[2] است. من فقط میخواهم بس کنم. برو بیرون. من حالا از تو جدا شدم. این عصبانی کننده است؟
من فقط درجا میزنم. ما به هیچجا نمیرسیم. بی حرکت ماندهایم. اهمیت نمیدهم. فقط دردسر درست نکن. دوستانم. حتی نمیتوانم کلمهی “دوست” را بگویم. ویلیام اولین شغلم را برای من پیدا کرد. او با من خیلی مهربان بوده است. و بعد، وقتی مریض شد، من هیچ کاری نکردم. من زنگ نزدم. عیادتش نرفتم. هنوز گاهی پیدایش میشود. آنها من را تحمل میکنند. آنها همیشه من را تحمل میکنند. مردها همیشه من را تحمل میکنند.
من سعی میکنم که دوباره خوش اندام شوم. الان چاق هستم. میخواهم قوی باشم، خوش هیکل باشم. میخواهم خودم را در آینه ببینم.
هیچ کدام از اینها واقعاً حقیقت ندارد. من چیزهایی میگویم. من همیشه چیزهایی میگویم. از کجا میفهمی که چیزی حقیقت دارد؟ من از مادرم متنفرم. او هیچوقت من را ول نکرد. چرا این را بگویم؟ او هیچوقت من را تنها ول نکرد. او من را تحت نظر داشت. انگار من نمیتوانستم از خودم مراقبت کنم. بقیه میتوانستند. انگار ما همهی بازیکنان یک تیم بودیم و من بادیگارد داشتم. او[3] سعی کرد عقب بایستد تا کسی او را نبیند، اما همه دیدند. من به او گفتم که گاردش را کنار بگذارد. هیچوقت. او هیچوقت به چیزی که من میخواستم گوش نکرد.
فقط از آن موضوع طفره رفتی. پس من همکاری کردم، تمام مدت. و حالا من اینجا هستم. من واقعاً هیچوقت درمورد تو نشنیدم. تو معروف نیستی. من بدبختم. وقتی شروع کردیم، تو گفتی من را قبول نمیکنی مگر این که حس کنی میتوانی کمکم کنی. این خیلی اطمینان بخش بود. نمیتوانستم باورش کنم. و بعد من مدام فکر میکردم که تو قرار است من را رد کنی. او خیلی دیوانه است. من نمیتوانم کمکش کنم. من الان بهترم، این را میدانم.
انگار یک دیوار خیلی بلند بین ما هست، مگر نه؟ هردوی ما از پشت دیوار داد میزنیم، دیواری با شیشه و سیم خاردار.
من دیروز دخترم را به زمین بازی بردم. با مادر دیگری مشغول صحبت شدم و یک ثانیه از او غافل شدم. و بعد او رفته بود. من دویدم و همه جا را گشتم. نمیتوانستم ببینمش. بالاخره به گوشهی پارک رسیدم و او آنجا بود، با یک مرد. همه چیز خوب بود. فقط یک دقیقه بود. او میتوانست وسط خیابان دویده باشد. فقط یک ثانیه طول میکشد. او میتوانست مرده باشد. این تقصیر من است. به من حرف چرند نزن. مهربان نباش. من از چرندیات متنفرم. تو هیچوقت این کار را نمیکنی. من مادر افتضاحی هستم. میبینی؟ ختم کلام.
من حرفی برای گفتن ندارم. من میگویم، میدانم، اما بعد از بین میرود. تو چرا کار نمیکنی؟ تو از من حرف بکش. به چیزی اشاره کن. بهم بگو چه چیزی هست و چه کاری باید بکنم. من فقط اینجا لم میدهم. بله، جناب. تو اول انجامش بده و من هم همراهی میکنم. این نمیتواند برایت جالب باشد، مگر نه؟ من لذت نمیدهم. همسرم همیشه این را به من میگوید. او نوشیدن را کنار گذاشته بود و برای من هر کاری میکرد، زندگی من را تا جایی که میتوانست راحتتر میکرد. برای همین فکر کردم برایش یک هدیه بگیرم. او عاشق اسکاچ[4] خوب است. من هم از این چیزهای ژاپنی برایش خریدم و میدانستم که کار اشتباهی است. میدانستم. من آن را به او دادم و او طوری به من نگاه کرد که انگار من دیوانه بودم. یعنی من چطور توانستم همچین کاری بکنم؟ به او گفتم که من واقعا به آن فکر نکرده بودم. ولی کرده بودم. میدانستم ضررش به خودم برمیگردد. ولی این یک هدیه بود. من میخواستم به او یک هدیه بدهم. این گیج کننده است. من گیج شدهام؟ تو فکر میکنی من گیج شدهام؟
من فکر میکنم تو از من یک هدیه میخواهی و نمیدانی که چه میخواهی. هر چیزی که من بدهم احتمالا به ضررم میشود.
من فکر نمیکنم اول جلسه این را گفته باشم ولی از دیدنت خوشحال شدم. گفتن این برای من سخت است ولی حقیقت دارد، واقعا شدم. ولی در عین حال نشدم. یعنی وقتی خوب بود، در عین حال خوب نبود. من میخواهم به جای این، یک هیچ باشد. یعنی بگویم از دیدنت هیچ حسی نداشتم. تو برای من هیچی نیستی. هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. این طوری خوب میشود. که هیچ اتفاق بدی نیفتد. اما من نمیخواهم تو اینجوری بروی. این طوری که الان هست درست نیست. من هر روز عصر دور محله قدم میزنم و این عادت همیشه ثابت است. یک بار درست بوده پس همیشه درست خواهد بود. فقط انجامش بده. حدود بیست و پنج دقیقه. که لازم نباشد فکر کنی. تو هیچوقت لازم نیست چیزی را انتخاب کنی. قبل این که حتی شروع کنی تمام شده است. این تمام شده است. ولی من نمیتوانم اینطوری زندگی کنم. من یک دختر دارم. او همیشه میخواهد کار بعدی را انجام دهد. من عاشق وقتی هستم که از چیزی سر در میآورد. مثل وقتی که یک برج میسازد و متوجه میشود که زیربنا لازم دارد. او آن را متوجه میشود و فقط شروع به خندیدن میکند و بعد هم من میخندم. این تنها موقعی است که من و او میخندیم.
تو مطمئن نیستی که میخواهی ما از چیزی سر در بیاوریم یا فقط خودمان را تکرار کنیم. دیدن من خوب است یا یک چیز معمولی است، همان آدم همیشگی، همان چیزهای ثابت؟
من هر دو را میخواهم. من همیشه هر دو را میخواهم.
[1] اشاره به سریال Succession
[2] اشاره به کارآگاه پلیس William Murdoch، شخصیت داستانی
[3] در متن با ضمیر he یاد شده است.
[4] نوعی نوشیدنی الکلی
